تبليغاتX
گالاکسی
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
قلیان
۱.دلم عجیب لک زده است برای یک کباب مشت در باغ عمو در ساحل زاینده رود و پشت بندش یک خواب با صدای امواج و بعد یک قلیان چاق!

۲.خواندن "آداب قلیان کشی" و  "تهیه کردن یک قلیان چاق" خالی از لطف نیست.

پك به قليان مي‌زنم
شعر قلقل مي‌كند
روي آتش طبع من گل مي‌كند! (عمران صلاحی)


پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد 

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را

"فریدون مشیری"


شعر بالا خیلی واسم خاطره انگیزه. خاطره ی کهنه یک ضعف در مقابل یک حس دوست داشتن.          ولنتاین مبارک اهالی!

نوشته شده توسط مهدی در 12:51 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
"اینکاره" هم رفت...

احترامی جوشکار، آهنگر، حقوقدان، طنز پرداز، کارشناس سازمان برنامه و در یک کلمه "اینکاره!" ور پرید!

منوچهر احترامی(الف.اینکاره) را خیلی ها می شناسند و خیلی ها نمی شناختند و بعضی ها هنوز هم نمی شناسند.

آنها که گل آقا را هر سه شنبه دنبال می کردند اشعار و نوشته های طنز او را خوانده اند و احتمالا در "معرفی همکاران" هر ساله گل آقا اسم احترامی را دیده اند. در قدرت طنز "احترامی" همین بس که مرحوم صابری فومنی گفته بود:"به نثر و شعر او رشک می ورزد"...

 آنها که هم سن و سال من هستند قصه های حسنی را خوانده اند و شنیده اند و احتمالا نمی دانسته اند "پورنگ" ،نویسنده اشعار، همان "منوچهر احترامی" است.

آنها که شرایطی را فراهم کردند تا گل آقا "تنها مجله طنز ایران" بسته شود، احتمالا  "م.پسرخاله" را نمی شناخته اند و نمی دانسته اند او را خانه خراب کرده اند و دقیقا ششمین سه شنبه بعد از بسته شدن گل آقا "احترامی" می میرد.  آنها هنوز هم نمی دانند با مصادیق زنده فرهنگ چه می کنند...

یک سال و نیم قبل، احترامی در مراسم نکوداشت خود در خانه هنرمندان، متواضعانه گفته بود «همیشه دوست داشته‌ام نادانی‌هایم را کم کنم و همیشه غصه می‌خورم که چرا عمر نوح نداریم تا بخوانیم و نادانسته‌هایمان را برطرف کنیم.»  بله! "احترامی" رفت و نادانسته های آدمها باقی ماند...


پ.ن۱: "محمود فرجامی" در "دبش" یادداشت زیبایی گذاشته که محتوای جمله ی اول پست من از اون گرفته شده.

پ.ن۲:مراسم تشییع روز جمعه 25 بهمن ماه ساعت 9صبح از تالار وحدت برگزار مي شود.

نوشته شده توسط مهدی در 10:36 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
نیایش
پروردگارا!

دنیا را سخت ساخته ای...

کاش اون وقتی که گل ما را ورز می دادی یه دکمه ی کوچولو در شقیقه و زیر گوش تعبیه می کردی تا بعضی وقتها که فشار ذهنی زیاده و مخ غات می زنه فشارش می دادی و ذهن فرمت می شد. نه فقط از افکار منفی، حتی مثبت. اگه اینجوری بود شاید کسی معتاد و الکلی و جانی و... نمی شد. خدا شبها را پاینده نگه داره... باز یکم آدم از این اتفاقات بد دور می مونه.

خدا....

دمت گرم!

نوشته شده توسط مهدی در 17:19 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
وقتی قاتلان از کشته نامدار خود سند براي اثبات حقانبت مي آورند
بازجويان محترمي که بر صندلي هاي سردبيري کيهان تهران نشسته اند، سي امين سالروز "پيروزي انقلاب اسلامي" ‏را باچاپ مجدد صفحا ت اول کيهان در روزهاي انقلاب مرور مي کنند.‏نام صفحه "روايت پيروزي انقلاب" است، بي هيچ شرح وتوضيحي. البته آقايان محترم درآن روزها معلوم نيست کجا ‏تشريف داشته اند و روشن است که شرحي هم ندارند بر اين صفحات بنويسند که پشت هر کدام پيکر پاره پاره صاحب ‏دستي است که اين تيترها را نوشت. کساني که اورا ـ لابدبه پاداش انتشار اين صفحات ـ تاحد مرگ شکنجه دادند تا مرگ ‏را فرياد بزند، از روي رديف پيکرهاي زنان و مردان آزاده غرقه درخون گذشتند تا خود را به رياست و وزارت ‏برسانند.‏

اين صفحه اول کيهان در روز 20 بهمن1357 است که اکنون سند "روايت انقلاب" است. همه تيترهاي اين صفحه را ‏رحمان هاتفي زده است. هنوزش به ياددارم؛ آن مردتمام عيار انقلابي را که روي ميز سردبير کيهان خم شده است. من و ‏محمد بلوري که معاونين اوهستيم، صد و بيست تن از بهترين روزنامه نويسان ايران که دکتر مصباح زاده آنها را ‏با عقايد مختلف از چهارنسل گردهم آورده از شوق انقلاب بي تابند.

تيتر اول را ببينيد. همه شور انقلاب و قلب رحمان را در خود دارد. خبرهاي رسمي و نيمه رسمي به او وما مي رسد. ‏خبر داريم که محرک اصلي ماجراي نيروي هوائي، همافرهاي چپي هستند. از حزب رحمان هم هستند، امابيشتر فدائي ‏اند. بي شک مجاهدين هم هستند. آمده اند تا "ارتش خلقي" را به راه بيندازند، مسلسهاي بر زمين افتاده گلهائي را که ‏براي نجات ايران در خيابانها جنگيدند وپرپر شدند را بر دارند.

قره باغي گفت که با اين خبر کمر رژيم را شکستيد. يا فردا تکذيب مي کنيد يا روزنامه را مي بنديم...‏
‏ راه چاره تائيد "امام" بود. نمي دانم از چه طريق اين کار شد. تيتر سمت راست پائين حاصل اين ماجراست و تازه در ‏اين بيست و چهار ساعت چرخ انقلاب رژه آرام را به جنگ مبدل کرده بود. تميسار قره باغي راست مي گفت. کمررژيم ‏شکسته بود و دو روز بعد کارش تمام شد.‏

چه کسي باور مي کرد، فرشته به عفريته مبدل شود. درگمان چه کسي مي گنجيد که نفرت و انتقام و زندان و ‏مرگ به سرنوشت ما مبدل خواهد شد. کدامين کس حدس مي زد که چند صباحي بعد، روزگار غريبي شود که بامداد ‏شاعر گفت:‏

- دهانت را مي بويند
ـ مبادا که گفته باشي دوستت مي دارم
ـ دلت را مي بويند
ـ روزگار غريبي ست نازنين

و فرشته اي که عفريته شد، فرزندانش را يکايک خورد. مردي که پشت اين صفحات ايستاده بود از اولين قربانيان بود. ‏مردي که مدام بادست زلف هاي بورش را پس مي زد تا جهان را در چهار کلمه به تيتر تبديل کند، 6 ارديبهشت 1361 ‏دستگيرشد.

غروب 19 تير فرياد هولناک رحمان راشنيدم:‏
‏- آهاي مردم ببينيد دارند با ما چه مي کنند..‏

از لحظه دستگيري تاآن زمان زير شکنجه بود. صورتش را با ناخن دريده بود که نتوانند اورامقابل دوربين تلويزيون ‏بنشانند و همان شب جان خود را فداي آزادي کرد. درمرگ آن سرو بلند سه روايت هست: با ناخن رگ هايش را جويده ‏است. خود را با طنابي که از شلوار زندان درست کرده آويخته است. شکنجه گران رگهايش را بريده اند.‏

ورحمان تنها قرباني نبود. روزي که رحمان آن فرياد هولناک رازد، در طبقه سوم کميته مشترک "برادر حسين" درحال ارشاد احسان طبري ‏بود و او را براي غسل توبه حاضر مي کرد.‏


پ.ن۱:منبع پست فوق یادداشتی از "هوشنگ اسدی" توی "روز" ۲۱/بهمن/۸۷ هست که من یه کم خلاصه اش کردم.

پ ن۲:این رو که خوندم یادم به همه ی روزهای اعدام افتاد. روزهایی که من ۵ساله نباید خیلی چیزها را می فهمیدم و متاسفانه می فهمیدم. یاد روزهایی که پول گلوله های تیر باران از خانواده های عزادار گرفته می شد. یاد روزهایی که جنازه کش ها از حمل جنازه های انقلابیون منع شده بودند و خانواده ها باید پیکر گلگون پاره های تنشان را با خودروی شخصی می بردند و بعد هم در "قبرستان مسلمانان!" حق دفن نداشتند. یاد هتک حرمت به خانواده های انقلابیون. یاد تهمت زدن "زنا" به مادران انقلابیون به خاطر "چپی شدن" فرزندانشون. یاد تجاوز به دختران انقلابی به خاطر حلال شدن اعدام آنها،خرس انداختن توی سلول "زنان انقلابی" و حبس در سلول پر از سوسک یا موش برای ایجاد حداکثر رعب و وحشت...یاد شکنجه های وحشتناک! یاد تعرض به خانواده های انقلابی ها توسط "اسمال تیغ زن" ها... یاد خیلی وحشی بازی های دیگه ای که هنوز هم ادامه داره.

آهای آقایون دوم خردادی! دل خیلی از خانواده ها از شما هم خونه! با یه ببخشید و اعتراف هم کارتون حل نمیشه.به خدا ما "عوام" مردم خوبی هستیم؛ ازتون حمایت می کنیم به خاطر اینکه حداقل شما اظهار می کنین دموکراسی چیز خوبیه! ولی این رو همیشه یادتون بمونه که توی روزهای اعدام، سفت و سخت، به کرسی تون چسبیدید و حاضر نشدید به خاطر جان جوون های مردم موقعیت خودتون یه کم خدشه دار بشه.

مرام سیاسی اعدام شدگان رو تائید نمی کنم ولی مخالفت با استبداد ما حکمش قتل آدم ها نیست(حتی اگه مخالفان هم خودشون مستبد باشن). این رو یادتون باشه که کشتن آدم ها هنر نیست!

نوشته شده توسط مهدی در 15:37 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
جملات قصار2
یه جمله دیدم خوشم اومد؛ اصولا پشت بعضی از این جملات خرکی مفاهیم بزرگی پنهان است که به زبون خیلی ساده بیان می شه. موسیقی پاپ هم درواقع یکی از همین مصادیقه. یه بار توی تلویزیون آقای آهی صحبت می کرد. می گفت:"من وقتی می خوام عشق رو تعریف کنم، شعری بهتر از این توی ذهنم نمی آد که: اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمی خوام چشمام رنگ دنیا رو ببینه!"

واقعا خیلی از این اشعار در عین بی مفهومی و به اصطلاح"بند تنبانی" بودن بعضی مفاهیم احساسی رو خیلی خوب بیان می کنند. حالا البته این جمله که من دیدم و پسندیدم،خیلی هم بند تنبانی نبود ولی در حد زیر دیپلم بود:"پائیز بهاری است که عاشق شده است"

نوشته شده توسط مهدی در 7:55 | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم بهمن 1387
ain't it funny-با مزه نیست؟
مثل کاملترین چیز بین من و تو به نظر میرسد
چیزی که از تو به تصویر کشیده ام تا آنگونه باشی بسیار طعنه آمیز است
اما واقعیت هایی در زندگیمان وجود دارد که نیمتوانیم آنها را تغیییر بدهیم
فقط به من بگو که درک میکنی و تو هم احساس مشابهی داری
این داستان عاشقانه ی کاملی است که من در ذهنم ساخته ام
هزاران زندگی را هر کدام درست در کنار تو زندگی کرده ام
اما هنوز خودمان را در چیزی کمتر از یک پیشامد کامل می یابیم
پس این گونه به نظر می رسد انگار هیچ وقت فرصتی نداشته باشیم
جالب نیست که چگونه بعضی احساسات را نمیتوانی نادیده بگیری
و نمیتوانی از بین ببری هر چند تلاش کنی
عجیب نیست که چیزهایی را حس میکنی که نباید حس میکردی
آه امیدوارم این واقعی باشد
بامزه نیست که چگونه یک لحظه میتواند زندگی تو را تغییر میدهد
و تو نمیتوانی با خوب و بد آن مواجه شوی
عجیب نیست که چگونه سرنوشت در داستان قلب تو نقش بازی میکند؟

گاهی اوقات فکر میکنم که یک عشق واقعی هرگز نمیتواند وجود داشته باشد
من فقط باور دارم که بطریقی-این موضوع- برایم معنی نداشت
زندگی میتواند طوری که من نمیتوانم آن را توضیح بدهم ستمگر باشد
و فکر نمیکنم بتوانم دوباره با آن مواجه شوم
من به سختی تو را میشناسم اما به نوعی میدانم چگونه هستی
عشقی عمیق تر را درون تو یافته ام
و دیگر شکی ندارم
تو قلبم را لمس کردی و این تمام نقشه هایی را که داشتم به هم ریخت
و اینک میدانم که دیگر نباید بترسم
جالب نیست که چگونه بعضی احساسات را نمیتوانی نادیده بگیری
و نمیتوانی از بین ببری هر چند تلاش کنی
عجیب نیست که چیزهایی را حس میکنی که نباید حس میکردی
آه امیدوارم این واقعی باشد
بامزه نیست که چگونه یک لحظه میتواند زندگی تو را تغییر میدهد
و تو نمیتوانی با خوب و بد آن مواجه شوی
عجیب نیست که چگونه سرنوشت در داستان قلب تو نقش بازی میکند؟

من قلبم را مسدود کردم
اما تو آن را آزاد کردی
احساساتی که حس میکردم مرا
از زندگی ای که میباید داشته باشم عقب نگه داشته بود
من تو را از خود راندم
و تو هنوز با من مانده ای
حدس میزنم که این معنی را میرساند
که من و تو باید با هم میماندیم ؟
این آهنگ و زیبا تر از آن "کلیپ زیبای آن" یکی از بهترین آهنگ های قرن حاضر و بهترین آهنگ جنیفر لوپزه.

شاهکاره.

نوشته شده توسط مهدی در 22:21 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
Love is not a matter of what happens in life. It's only a matter of what's happening in your mind
اگر بتوانی شاهد نابودی آن چه در تمام زندگی ساخته ای باشی
و بی آن که کلمه ای بر زبان آری به بنای مجدد آن بپردازی،

یا در یک دست بازی، بُرده های هزار دستت را ببازی
بی هیچ حرکتی و بی هیچ افسوسی

اگر بتوانی عاشق باشی بدون این که از عشق دیوانه شوی،

اگر بتوانی نیرومند باشی بدون این که مهربانی خود را از دست بدهی،
و هنگامی که احساس کنی از تو نفرت دارند، به نوبه ی خود نفرت به دل راه ندهی،
اما با این همه بجنگی و از خود دفاع کنی؛

اگر بتوانی شنیدن سخنان خودت را تحمل کنی
که از سوی بی سروپاها برای برانگیختن ابلهان، تغییر شکل یافته،
و بشنوی که دهان های بی چاک و بند آنان درباره ی تو دروغ می گویند
بدون این که تو نیز کلمه ای دروغ بر زبان جاری کنی؛

اگر بتوانی هم با مردم باشی ، هم باوقار ،
اگر بتوانی آدمی ساده باشی و پادشاهان را اندرز دهی،

و اگر بتوانی همه ی دوستان را برادرانه دوست بداری،
بدون این که یکی از آن ها برای تو همه چیز باشد؛

اگر اندیشه کردن، نگاه کردن و شناخت را بلد باشی،
بدون این که هرگز بدبین یا نابود شده بمانی؛

در رویا فرو روی اما هرگز نگذاری که رویایت بر تو چیره شود،

فکر بکنی ولی یک متفکر خالی نباشی؛

اگر بتوانی خشن باشی بدون این که هرگز خشم بگیری،

اگر بتوانی شجاع باشی و هرگز احتیاط را از دست ندهی،

اگر بتوانی نیک باشی، اگر فرزانه بودن را بلد باشی
بدون این که معلم اخلاق و عالم نما باشی؛

اگر بتوانی پیروزی را بعد از شکست بازیابی

و هر دو این دروغ ها را با یک چشم نگاه کنی،

اگر بتوانی شهامت و عقل خود را حفظ کنی
هنگامی که تمامی مردم عقل و شهامت خود را از دست بدهند،


آن گاه پادشاهان، خدایان، اقبال و پیروزی
برای ابد بندگان مطیع تو خواهند شد،
و آن چه را که به پادشاهان و افتخارات برتری دارد، خواهی یافت

یعنی
تو مرد خواهی شد، پسرم. 


"سکوت های سرهنگ برامبل"
آندره موروا-شعر از Rudyard Kipling

روزگار به من یاد داده اینجوری مرد باشم!
 
پ.ن: مقصود من زین مثنوی ای ضیا’الحق حسام الدین تویی!
نوشته شده توسط مهدی در 19:11 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
غزل 224

خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بي‌خبر نرود

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شکر نرود

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوي
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروي شريعت بدين قدر نرود

من گدا هوس سروقامتي دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمي دگري
وفاي عهد من از خاطرت به درنرود

سياه نامه‌تر از خود کسي نمي‌بينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود

بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود


۱.No problem! Take it easy

۲. همینجوری تفالی زدیم به حافظ. این اومد. بد نیست... مثل الگوریتم ژنتیک بعضی وقتها به جواب می رسه. ولی لزومی نداره که این جواب جواب قطعی باشه.... متاسفانه روشهای مبتنی بر تصادف هیچ وقت جواب قطعی نمی دن!

نوشته شده توسط مهدی در 0:1 | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم بهمن 1387
ببوسالاری(ابراهیم نبوی)-احمدی نژاد یهودی زاده است(مهدی خزعلی)
تلفات هوای تهران از ارتش آمریکا بیشتر است

اگر فرض کنیم که مسوول مرگ همه کسانی که در عملیات انتحاری عراق می میرند، ‏آمریکایی ها هستند و اگر فرض کنیم مسوول مرگ همه شیعه ها و سنی هایی که سالهاست در ‏عراق و کشورهای مسلمان همدیگر را کشته اند آمریکایی ها هستند و اگر فرض کنیم که ‏مسوول مرگ مسلمانانی که در هنگام زیارت کربلا و نجف هر سال همدیگر را زیر دست و پا ‏له می کنند آمریکایی ها هستند و اگر فرض کنیم مسوول همه آدم ربایی ها و کشتن افراد ‏بوسیله آدم ربایان آمریکایی ها هستند و اگر فرض نکنیم که اگر آمریکا به عراق حمله نکرده ‏بود، وجود صدام حسین بطور عادی در هر ماه حداقل باعث کشته شدن هزار نفر در عراق ‏نمی شد، و با همه این موارد اگر کل تلفات جنگی آمریکا در این سالهای حمله به عراق را ‏محاسبه کنیم، بطور متوسط میزان تلفات جنگ در عراق در پنج سال گذشته روزانه 100 نفر ‏بوده است، در حالی که میزان تلفات ناشی از آلودگی هوای تهران، روزانه 150 نفر است و ‏هر روز فقط در تهران 150 نفر بخاطر نداشتن یک حکومت باشعور که بتواند شهرداری ‏تهران را اداره کند کشته می شوند.‏

نتیجه گیری: میزان تلفات هوای تهران از تلفات ارتش آمریکا در عراق بیشتر است.‏

تلفات جاده های ایران از اسرائیل بیشتر است

اگر فرض کنیم اسرائیل با همین شدت که غزه را بمباران می کند، نه به مدت یک ماه بلکه ‏دوازده ماه در سال و نه فقط امسال بلکه به مدت سی سال به حمله به غزه ادامه بدهد، و اگر ‏فرض کنیم که تمام تلفات فلسطینی ها از نظامیان باشد و هیچ کدام از فرماندهان و نیروهای ‏حماس کشته نشده باشد، در بدترین حالت اسرائیل در حالت حمله شدید خود روزانه 50 ‏فلسطینی را می کشد، در حالی که جاده های ایران بطور معمول و هر ماهه و به مدت سی ‏سال است که هر روز 90 نفر را می کشد.‏

نتیجه گیری: میزان تلفات جاده های ایران از اسرائیل بیشتر است

دزدیهای مفسدین و اشتباهات پابرهنگان

اگر فرض کنیم تمام اموالی که توتال به خانواده هاشمی رشوه داده است، واقعا داده شده باشد و ‏اگر فرض کنیم که مهدی و محسن هاشمی 50 میلیون دلار پول را به دست آورده باشند و اگر ‏همه شایعات مربوط به ثروت علی هاشمی درست باشد و اگر تمام خانه هایی که گفته می شود ‏یکی از اعضای فامیل هاشمی در تورنتو دارد، واقعا متعلق به خانواده هاشمی رفسنجانی باشد ‏و از جمله قهوه خانه های ریپوبلیک هم که متعلق به هاشمی های دیگری است مال هاشمی ‏رفسنجانی باشد و قطعا هم از راه بالاکشیدن اموال عمومی و استفاده از بیت المال به دست آمده ‏باشد.حتی اگر تمام اموالی که یک آقایی به اسم بیات در بلژیک دارد، متعلق به بیات نباشد و ‏بیات اسم مستعار رفسنجانی باشد و اگر فرض کنیم تمام آن چه محسنی اژه ای هم در دادگاه به ‏کرباسچی نگفت [اما خدابیامرز زواره ای و دیگر اعضای جناح راست گفتند و بعدا معلوم شد ‏خودشان هزار ماشاله دارند] درست باشد و او از همه رشوه گرفته باشد و سیصد سکه رشوه ‏داده باشد و اگر فرض کنیم شایعات و مزاح ها هم صحت داشته باشد، کل اموال مسروقه و به ‏یغمارفته توسط خانواده هاشمی و دوران خاتمی [یعنی در هجده سال گذشته] احتمالا چیزی در ‏حدود صد میلیون دلار خواهد شد، که این مبلغ معادل اتلاف بیت المال و بودجه دولت توسط ‏دولت احمدی نژاد در عرض 12 ساعت در چهار سال گذشته است. ‏

نتیجه گیری: خطر پابرهنه از دزد بیشتر است

دیکتاتورها و بی عرضه ها

اگر فرض کنیم که رژیم رضاشاه پهلوی یک حکومت دیکتاتور بود که مخالفانش را با تزریق ‏آمپول هوا در زندان می کشت و اگر فرض کنیم خیلی از زندانیان رضاشاه که در زندان به ‏دلیل ابتلای به تیفوس مردند، توسط رضاشاه کشته شده باشند و با همه اینها اگر تصور کنیم که ‏حکومت رضاشاه معروف به قلدر حکومت یک بیسواد بود که دشمنانش را می کشت، تعداد ‏کل کشتگان حکومت رضا شاه در طول بیست سال، از تعداد تلفات یک ماه یخبندان دولت ‏احمدی نژاد که در آن هزار نفر به دلیل بی عرضگی دولت از سرما مردند، کمتر بود.‏

نتیجه گیری: خطر معجزه قرن بیست و یکم از دیکتاتور قرن بیستم کمتر است.‏

پلیس ها و دزد ها

اگر فرض کنیم یک زن پزشک با نامزدش در یک بیابان گرفتار شوند و ده نفر دزد کثیف و ‏رذل و بی شرم و ظالم آنها را پیدا کنند و متوجه شوند که آن دو نامزد هستند و زنی که همراه ‏مرد است پزشک است و متوجه شوند که زن مذکور، از سرو رویش می بارد که خانم ‏محترمی است، احتمالا در بدترین حالت تمام اموال آنها را می دزدند و می روند، اما اگر همان ‏موقع نیروی انتظامی همدان سربرسد و همین خانم دکتر را با نامزدش بگیرند و به نیروی ‏انتظامی ببرند، احتمالا به زن مذکور تجاوز می کنند و اگر خوش شانسی خاصی نیاورد، او را ‏می کشند.‏

نتیجه: مواظب باشید هرگز از دزد به پلیس همدان شکایت نکنید.‏


امروز "روز" طوفان کرده دو تا مطلب خیلی جالب گذاشته بود اولی اینه. دومی در مورد یهودیان حاکمیت.

در يادداشت روز يكشنبه مهدي خزعلي كه با عنوان "قوم يهود در ايران" در سايت شخصي‌اش منتشر شده است، ‏با اشاره به تبار يهودي عسگراولادي، رهبر حزب موتلفه، و دفاع سرسختانه او از اقتصاد اسلامي، همچنين اشاره ‏به تبار يهودي مصباح يزدي - با اشاره به افكار او و بدون ذكر نامش - و نيز سابقه خانوادگي محمدعلي رامين، ‏طراح مساله هولوكاست، تصريح شده است: "اخيرا شنيدم احمدي نژاد هم که دست کمي در تظاهرات افراطي ديني ‏از آنان ندارد، از خانواده اي يهودي تبار بوده است."‏

وي در ادامه اين يادداشت با اشاره به "صفحه توضيحات شناسنامه" احمدي‌نژاد كه در آن به "تغيير فاميلي از ‏‏"سبورجيان" به احمدي نژاد" اشاره شده، خواسته است "ريشه خانواده سبورجيان در آرادان" بررسي شود كه: ‏‏"اگر حقيقت داشته باشد، حلقه قدرت، ثروت و روحانيت کامل است" و "اين بار زر و زور و تزوير در نسل قوم ‏يهود در ايران تحکيم شده است!"‏

خزعلي در پايان يادداشت خود هم با لحني طعن‌آميز، به مقايسه احمدي‌نژاد با صدام پرداخته و نوشته است: ‏‏"نمي‌دانم يکي تاکيد دارد که «عسگراولادي مسلمان» است، ديگري اصرار دارد از «نژاد احمد» ‏‎]‎احمدي‌نژاد‎[‎‏ ‏است، و صاحبخانه ما « کشريم» را رها کرده و مي‌گويد «محب يکتا» ست، آن يکي هم که آسماني است و «چراغ ‏هدايت» ‏‎]‎مصباح‎[‎‏ است! خدا را شکر که هنوز هيچ کدام ادعاي سيادت نکرده‌اند! يادش به خير در سفري که در ‏زمان صدام ملعون به عتبات داشتيم، در يکي از رواق‌هاي حرم حضرت ابوالفضل(ع) بر روي ديوار با ‏کاشي‌کاري شجره نامه صدام نصب شده بود که به امير مومنان مي‌رسيد!!"‏

نوشته شده توسط مهدی در 9:29 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم بهمن 1387
جملات قصار 1
+تو بازی زندگی کسی برده که تخت گاز بره. حالا به هر طرف!...

+تا حالا کسی رو دیدین که فکر کنه آدم خوبی نیست؟ من که ندیدم. ولی وای از اون روزی که همون کس بتونه کله یکی رو بکوبه به طاق. حاشا که در این زمینه اصلا قصور جایز نیست. کاریش نمیشه کرد!

نوشته شده توسط مهدی در 18:15 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم بهمن 1387
آرزوهای ویکتور هوگو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
  دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!


"ویکتور هوگو"


پ.ن: خیلی خوشم اومد از این آرزوش! نشون داد آدم باشعوری بوده...

نوشته شده توسط مهدی در 21:1 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم بهمن 1387
وقتی الاغ همان خر است!
چند سال پیش یکی از بستگانمون که از امریکا اومده بود به سرش زد که توی روستاهای دور افتاده طبیعت گردی کنه. یه هندی کم برداشت و یه کلاه ماهیگیری گذاشت سرش و راه افتادیم توی دشت و دمن. یه جایی یه پسر بچه ای الاغش را پر از بار علوفه کرده بود و خودشم نشسته بود روش. آقای فامیل پریدن و مثل اینکه نمادی از زندگی عقب مانده ما شرقی ها پیدا کرده باشن، زود دوربینش را در آورد تا از این پدیده منحصر به فرد فیلم برداری کنه.

- اسم الاغت چیه؟

- خر!

- می دونم! اسمش چیه؟

- خر!

- دوستش داری؟

- نه!

- چرا؟

- چون خره دیگه....

واقعا حال کردم از اون پسر. مفهوم لغت را خیلی خوب می دونست. واژه الکیه. پشت مفهوم واژه الاغ همان خر پنهان است. حالا اسمش هر چی باشه!

:)

نوشته شده توسط مهدی در 18:47 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم بهمن 1387
روزمرگی

با دوستم که سربازه،رفتیم پارک ملت.

خوب بود.

خوش گذشت.

کار هم خوب پیش می ره. بالاخره آزمون آریانپور را موفق شدم ثبت نام کنم.

سعی می کنم از بهانه های کوچک لذت های بزرگ ببرم!

:)

نوشته شده توسط مهدی در 0:1 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم بهمن 1387
تنش
۱.من مشکل دارم! اصولا با منطق های عام مشکل دارم. اصلا هیچ جوره ای توی کتم نمی ره. چه کار کنم دیگه؟! اینجوری ام.

۲.چند روزه تنش همین جوری می آد. ولی نباید بیاد! "آرامش" چیزیه که آدم نباید با هیچ چیزی تو دنیا عوضش کنه. نه پول، نه پیشرفت، نه هیچ چیز دیگه ای توی دنیا نمی تونه جای اون رو بگیره. آدم در درجه اول نسبت به خودش مسئوله. در درجه دوم هم باز در واقع نسبت به خودش مسئوله!

من نمی دونم بقیه چجورین! روانشناس هم نیستم. ولی این جوری بزرگ شدم که مرد بودن با دو تا ویژگی بهم شناسونده شده. "کار" و "غرور". به جرئت می گم اگه این دوتا چیز نباشه من هیچ چی نیستم.

۳.همه ی مرزهای من به موارد فوق مربوط است

۴. زندگی من از دو قسمت مهم تشکیل شده.

اول: کار؛ که جوهره مرده!

دوم: زندگی شخصی؛ توی این قسمت فقط واسه من یه چیز اهمیت داره. آ را مش.

۵. همیشه گفتم.(حرف مفت هم نزدم! بهش اعتقاد دارم) بازهم می گم. هرکسی در درجه اول به خودش تعلق داره. از جمله دیگران!

۶. حق مطلق نیست، متعلق به هیچ کسی هم نیست(و از جمله من). اصولا منافع آدم هاست که مرزهای حق را مشخص می کنه.

۷. بی خیال! ما مرغ طوفانیم.

نوشته شده توسط مهدی در 11:56 | | لینک به این مطلب