اگر در مورد چهره مطلوب پسرانه در اروپا هم همين سوال را بكنيد. احتمالا با پاسخ موهاي تيره، هيكل ورزيده، چشمان تيره و با نفوذ و ظاهري وحشي مواجه مي شويد.
به نظر مي رسد چيزي كه باعث جذابيت اين دو ظاهر مي شود همان مطلبي است كه هنر را زيبا مي كند. زيبايي آثار هنرمندان بزرگ چون ونگوگ، پيكاسو و... بجز سرآمد بودن آنها در موضوع هنري بيشتر مربوط به نو آوري و متفاوت بودن آنهاست تا چيز ديگر. چيزي كه باعث مي شود يك چهره ي نتراشيده و نخراشيده شرقي در اروپاي مدرن زيبا جلوه كند.
هنرمندان به مانند ديگران به انواع بيماری های روانی , از جمله انواع اسکيزوفرنی ها( روان پارگی ها, توهم های بينايی و شنوايی و....) , انواع اختلال های خلقی –عاطفی Mood Disorder, انواع اختلال های شخصيتی, خود شيفتگی ( نارسيسسم ) ,انواع اضطراب ها و..... مبتلا شده اند, اما ميزان ابتلای آن ها به نوعی ازاختلال خلقی – عاطفی Bipolar Disorder,که جنون شيدايی – افسردگی نيز گفته می شود , بيش از ساير بيماری ها ی روانی ست.۱ هنرمند مبتلا به اين بيماری در دو نهايت خلقی و عاطفی نوسان می کند. شيدايی Manic زمان خلاقيت و آفرينش است. بيمار پرانرژی , پرتحرک و با اتکا به نفس ايده و انديشه اش را پرواز می دهد . شيدايی پنچره ای به سوی جهانی ديگرگونه می گشايد , جهانی گاه ترسناک و گاه شکفت انگيز و زيبا برابر هنرمند بيمار قرار می دهد, جهانی که گاه هنرمند به سوی اش کشيده می شود , گاه از آن می گريزد, و حتی در گريزش خلاقيت و آفرينش پناه و فريادرس اش می شود. هنرمند اهل قلم شيدا و شوريده تراژدی توهم , هذيان , اضطراب و هيجان های عاطفی شادی آفرين را به نمود های زيبايی شناسانه و انسانی بدل می کند. به گاه افسردگی Depression اما غمگينی , احساس بی ارزشی , احساس گناه , نوميدی , تنهايی به سراغ هنرمند می آيد. کاهش فعاليت و علاقه, کاهش اشتها , کاهش توجه و دقت , بيمار را زمين گير می کند . رفتارعاطفی دستخوش دگرگونی می شود. فکر مرگ و خود کشی ملکه فکرهنرمند افسرده می شود. برخی از هنرمندان اهل قلم در فاز افسردگی آثار ارزشمندی خلق کرده اند.
"ولی آنچه نپذیرفتنی ست، این است که برای همه این تظاهرات گوناگون وسیله تشریح و توجیه واحدی قایل شویم . زیرا در غیر این صورت باید چنین نتیجه گرفت که تظاهرات مزبور امر واحدی بیش نیستند. بنابر این اگر یک اثر هنری را همانند یک بیماری روانی تشریح کنیم در این صورت با اثر هنری یک بیماری روانی خواهد بود یا بیماری روانی یک اثر هنری .ممکن است این بیان را نوعی تناقض قابل قبول تصور کرد ولی هیچ عقل سالمی قبول نمی کند که بیماری روانی که همه چیز را از دیدگاه حرفه و سوابق ذهنی خود می نگرد ، بیماری روانی را نوعی فعالیت هنری بیانگارد اما آن هایی که پزشک روانی نیستند ولی از نعمت هوش بهره مندند هرگز یک پدیده مرضی را با هنر اشتباه نمی کنند . با این که منکر هم نیستند که فعالیت هنری غالبا بر پدیده هایی متکی است که شباهت به پدیده های روانی ناشی از بیماری های روانی دارند.اگر نظرات فروید از روی اندازه و سنجش در مورد آثار هنری به کار برده شود غالبا منجر به یک منظره ی عمومی مطبوع می شود که از یک سو چگونگی پی ریزی آفرینش هنری را در زندگی شخصی هنرمند نشان می دهد و از سوی دیگر چگونگی خارج شدن آفرینش هنری را از خلال این به هم پیچیدگی." ۲
به هر حال بنده بناي آن ندارم كه نه نظر يونگ و نه نظر فرويد را مطلقا رد كنم. ولي قدر مسلم وجود بيمارايهاي رواني اثبات شده در بين نوابغ به خصوص نوابغ هنري بسيار بيشتر از ساير مردم بوده است.زيبا ترين و جاودانه ترين اين آثار نيز طبق آنچه تاريخ هنر مي گويد تحت اين شرايط سخت رواني خلق گرديده است.
پيكاسو، ون گوگ ، سالوادور دالی ، لئوناردو داوينچي و ميكل آنژ تنها نمونه هايي از اين نوابغ هنري هستند که از بيماری روانی رنج می بردند , ويا علايمی ازاين بيماری ها داشتند.
در بين اهل قلم هم كه دچار بيماري هاي روان پريش (يا احتمال آن) بوده اند مي توان می توان به نام های "تولستوی , چارلز ديکنز,اميل زولا, بالزاک , ويکتور هوگو , والت ويتمن , هانس کريستين اندرسن , تنسی ويليامز, ادگار آلن پو, اوژن اونيل , ارنست همينگوی ,سزار پاوس, فرناندو پسوآ, ماياکوفسکی , ويرجينيا وولف و....." ۳ اشاره کرد.
برخی از هنرمندان اهل قلم ايرانی نيز به بيماری های روانی مبتلا بوده اند . كه می توان از آن بين صادق هدايت و غلامحسين ساعدي را نام برد.
هدايت در نامه ای در ۲۶ آبانماه ۱۳۲۹ به يکی ازدوستانش نوشت :"..... بالاخره تصديق کميسيون پزشکی را گرفتم. تشخيص داده بودند که Psychose ( روانپريشی) دارم و اجازه دو ماه مرخصی داده اند دو ماه بروم فرانسه و مشغول معالجه شوم..." ۴ هدايت چندی بعد در اقدامی ديگر خود را کشت.اکبر سردوزامی , داستان نویس,در نوشته ای باعنوان " از سال 1338 تا همین امروز " به اینکه در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته اشاره کرده است .شهر نوش پارسی پور در درمصاحبه ی خود با پرداختن به چنین تجربه ای در دوران کودکی اش , می گوید:"...و بعد این حادثه روی دوش من موند،موند!" ۵ . دکترغلامحسين ساعدی يکی از نمونه های ديگر, که سرانجام افسردگی جان اش را گرفت. اين بخشی از نامه ی ساعدی به همسرش است :
" عيال ناز نازی خودم. حال من اصلا خوب نيست. ديگر يک ذره حوصله برايم باقی نمانده .... ديگر نمی توانم خودم را جمع و جور کنم , نااميد نااميد شده ام. اگر خودکشی نمی کنم فقط به خاطر توست, والا يک باره می شاشيدم به اين زندگی و خودم را راحت می کردم, از همه چيز خسته ام.......هيچکس حوصله مرا ندارد, هيچکس مرا دوست ندارد.... شلوارم پار پاره است , دگمه هايم ريحته, لب به غذا نمی زنم,می خواهم پای ديوار بميرم.....من خسته ام , بيخانمانم ,دربدرم , تمام مدت جگرم آتش می گيرد....من اگر تو نباشی خواهم مرد وشايد پيش از اين که مرگ مراانتخاب کند , من او را انتخاب کردم..."
آنچه هست، روزمرگي و زندگي يك نواخت و فارغ از هيجانات عاطفي قاتل بزرگي چه براي يك شاهكار هنري و يا يك پست كم ارزش وبلاگ غير معروف من است. ايكاش با يكي دعوايمان مي شد يا يه آدم فوق العاده در زندگي ام پيدا مي شد! ./.
۱:Ludwig AM (1990) Creativity achievement and psychopathology: among professions.[ published erratum appears in Am J psychother 47(1): 160 ]Am J psychother 46 (3): 330-356
۲: كارل يونگ-ترجمه سيروس ذكا-سخن – دوره ی 11 –بهمن و اسفند 1339 – شماره ی 12
۳:Creativity,The Arts and Madness, Maureen Neihart Psy.D.– w
www.talentdevelop.com
۴:صادق هدایت, هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورایی, گرد آورنده ناصر پاکدامن,کتاب چشم انداز,پاریس
۵: شهر نوش پارسی پور , مصاحبه با سهیلا وحدتی ," زنان از زبان زنان"و "این چیزی که می خوام بگم" , تارنمای ایران امروز, فروردین 1382

