تبليغاتX
گالاکسی
شنبه سی و یکم فروردین 1387
روانشناسي دروغ گويي1
اگر در دنيا چيزي باشد که از آن متنفر باشم دروغ ها، خاطرات کذب و به کل صحبت آدم هايي است که فقط و فقط از آرزوهاي سرکوب شده آنها نشات مي گيرد.

چه دليلي بجز اين توجيه کننده دروغ آنها در مورد بچه مايه دار بودن،بچه تهروني بودن و ساير مفاخر مهم ـمثل سکس و ....ـ است؟ گذشت انگار آن زماني که جوهره ي مرد کار کردن بود. الان ظاهرا خاله زنکي و فوضولي توي کار بقيه خيلي مهمتر از اينهاست.

بدبخت آن آدمهايي که خوشبختي خود را در بد بخت کردن ديگران (به زعم خود!) جستجو مي کنند و فکر مي کنند با ويران کردن همه ي عالم شايد مشکلات رواني آنها حل شود....


پ.ن: پروفسور رولف هويل مي گويد: "حسادت زماني به وجود مي آيد که شخص احساس کندشخص آنچه دارد کمتر از آن چيزي است که بايد د اشته باشد."

نوشته شده توسط مهدی در 13:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
حکایت عشق و فرزانگی
این رو اینجا خوندم!

"خدایا!

مگذار دعا کنم

که مرا ازدشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری

بلکه دعا کنم تا  در رویارویی با انها بی باک و شجاع باشم

مگذار از تو بخواهم

درد مرا تسکین دهی

بلکه توان چیرگی بر ان را به من ببخشی"

شاید یه زمانی اینجوری فکر می کردم. شاید همون زمان درست فکر می کردم ....

دلیلی هم نیست که هر باور اشتباهی ضرر داشته باشه.خیلی خوبه که آدم دستش به یه جایی بند باشه. حالا اسمش رو هرچی می خواین بذارین. حتی توی تکنیک ذهن هم می گن باور های پر امید موفقیت رو پیش بینی می کنه.

باری! این دعا با اینکه یه کم ترسناکه ولی جذابه؛ جذابیت ریسکها و کارهای یه هویی!

پ.ن:پس:"خدايا به من عفت و خويشتنداري عطا كن... ولي نه حالا!"*


*:سنت اگوستين

نوشته شده توسط مهدی در 10:51 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
محبوبم؛ ما در دنیا تنهاییم

 

     در نودمین سالگرد تولد، روزنامه نگار تنهایی تصمیم می گیرد تا به پاس این شب بزرگ ضیافت کوچکی برپا کند و تنهایی خود را با تن برهنه دختر باکره ای پر کند.... او ناخواسته عاشق معصومیت او می شود و از آن پس زندگی او رنگ دیگری می گیرد. در مقاله ای می نویسد: "چگونه می توان در ۹۰ سالگی پشت دوچرخه نشست و شاد بود؟" *

در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام
بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است
در دورگاه تار و خموش خیال من
این برف سال هاست که گسترده دامن است
 چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق
 در صافی ی سفید خموشی فزای اوست
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
 بر می کشم خروش که : این جای پای اوست
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست
 این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز
این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن **

و چنین است که "می توان در ۸۰ سالگی هم عاشق بود" ***

دوست داشتن هم یک جور هم زبانی ملل است.


* "خاطرات روسپیان سودازده من" مارکز

** "جای پا" سیمین بهبهانی

*** "مصاحبه با سیمین بهبهانی در دانشگاه استفورد"

نوشته شده توسط مهدی در 9:58 | | لینک به این مطلب