تبليغاتX
گالاکسی
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
آدمهای تاثیر گذار
با تشکر از گلابتون که من را دعوت کرده(یا من اینجوری استنباط کردم!).
اگه بخوام آدمهای تاثیر گذار را بگم باید برگردم به خیلی وقت پیش. شاید خیلی ها از آوردن اسمشون اینجا زیاد خوشششون نیاد.
دوران کودکی من مطمئنا بدترین دوره ی آدمهای زنده ی الان به حساب می آد.من جزء بچه هایی هستم که فرزندان انقلاب(و بیشتر فرزندان جنگ) به حساب می آن. یکسال قبل از تولد من عمو ناصر که عضو گروه منافقین (شخصا این لفظ را مناسب می دانم) دستگیر و اعدام می شن.
یکسال بعداز تولد من پدربزرگم(پدری) به علت نامعلومی فوت می کنه. خبر به هم خوردن حال پدربزرگم را ساعت 5 صبح به مامانم می دن. بیچاره مامانم ذهنش شرطی شده. هنوز که هنوزه وقتی تلفن صبح زود زنگ می خوره مامانم خیال می کنه باز قراره خبر فوت کسی را بدن...بابا می گن تا دوسال بعد از فوت آقاجون هنوز حال طبیعی نداشتن.

توی همین سالها پدرم که یه زمانی سمپات همین سازمان منحوس(منافقین) بودن(و از طرف همین سازمان یک بار کاندیدا می شن و رای هم می آرن) به شدت تحت تعقبین. خود بابا می گن وقتی برای خرید سیب زمینی هم بیرون می رفتن یکی تعقیبشون می کرده(بعدها یکی از روسای سازمان اطلاعات توی یه جلسه ای تو استانداری به بابا گفته بودن که حکم اعدام شما هم غیابی صادر شده بود و -احتمالا-به برکت نسبت فامیلی با شوهر خاله ام-که برادر سه شهید و دو نماینده ی مجلس بودن- حکم تعلیق می شه).

سال 65خاله سهیلا توی یه میتینگ(منافقین) دستگیر می شن و دوسال زندان بودن(بعد از تعلیق حکم اعدام) توی همین سال دایی منوچهر که جزء رده بالاهای چریکهای فدایی خلق بودن به خارج می فرستن.عمو مسعود هم که جزء همین گروه بودن از ایران فرار می کنن و بعد از 2 سال بر می گردن.

از اون طرف دایی سهراب و دایی مسعود به صورت داوطلبانه جبهه رفتن. و حتی یک بار خبر فوت دایی سهراب را اشتباه آوردن و...

سال 68 خاله سیمین به علت همکاری با (منافقین) اعدام می شن. توی همین سال دختر عمه ام(سوسن) از ایران فرار می کنه(باز هم همین سازمان!) و هنوز هم توی پایگاه اشرفه.

البته همه ی اینها متعلق به فامیلهای درجه یک پدر و مادر اینجانب است. و از بقیه صرف نظر شده.

توی این جو بگبر و ببند و بکش بکش اینجانب کودکی خود را طی می کردم. یادم نمی ره که بابا کلی کتاب را سوزوندن. یادم نمی ره که توی خونه ها می ریختن، زندگی را به هم می ریختن و وسایل زندگی شون را می دزدین. جنگ را یادم نمی ره. بمب هایی که صدام می زد و یکهو کلی آدم کشته می شدن.دیوارهای صوتی که شکسته می شد و شیشه های خونمون می ریخت. بابای بیچارم که بعد از هر پرواز هواپیماها سراسیمه به خونه می مد تا ببینه ما زنده ایم یا نه! اینها اولین سایه روشن هایی است که توی ذهنم باقی مونده.یه دوران پر از استرس برای بزرگترها که ترکشهایش پر ما را هم می گرفت....نمی دونم کی باید پاسخگو باشه؟*

دقیقا بعد از جنگ بود که پایم شکست. چون گچ را اشتباه گرفتند. پام پرانتزی شد. دو سال پای راستم توی یه وسیله ی فلز ی بود تا بالاخرا اصلاح شد. حتی بعد از اون هم تا دو سه سال کفشهای مخصوص می پوشیدم. در طول این چند سال کلی دکتر رفتم و کلی از پام عکس گرفته شد تا بالاخره پام اصلاح شد.

پسرخاله و پسرعموم با من همسن هستند و کودکی ام را خیلی با اونها گذروندم(بیشتر پسر خاله). تاثیر آنها روی من غیر قابل انکاره.

الهام اولین عشق من توی زندگیم بود. خوب یا بد الهام برای من به معنی طعم عشقه. عشقی که سالهای سال باقی موند. یه جور حس لطیف و یه کمی پنهانی... حداقل فایده اش این بود که باعث شد که خیلی از سوراخهام آب بندی بشه. در این مورد ترجیح می دم که چیزی ننویسم...

8 سالم که بود یه عمل جراحی داشتم که مدتها من را بستری کرد. اون هم وقتی تازه پام خوب شده بود.

خواهرهام و بابا مامان هم که دیگه تاثیرشون خیلی زیاده. سالها زندگی در کنار هم به آدم خیلی چیزها یاد می ده....

توی راهنمایی و دبیرستان هم اصول رقابت کردن را یاد گرفتم. یاد گرفتم چطوری با کمترین هزینه(وقت و فکری) کارم را انجام بدم . دوستی را یاد گرفتم. با خیلی از دوستهام 10 سال همکلاسی بودم. طبیعیه که خاطر اونها واسم خیلی عزیز باشه.

مدیر مدرسه مون روی من تاثیر خیلی زیادی داشت. آقای عبدالله نوربخشیان دبیر فیزیک خیلی روی نوع فکر کردن من تاثیر داشته وداره و خیلی واسم عزیزه.

توی دانشگاه زیرآب زدن را خیلی خوب یاد گرفتم. دوست داشتن را هم. الهام خادمی با همه ی منفور بودنش باعث شد که خیلی چیزها را یاد بگیرم. اعتماد به نفسم توی دانشگاه خیلی بالا رفت(البته قبلش هم کم نبود!).

از دیگر آدمهایی که خیلی روی من تاثیر داشتن مینا بود که خیلی زیاد بهم کمک کرده.

توی اینترنت هم آدمهایی بودن که از نوع نگاهشون خیلی خوشم اومده و روی من تاثیر زیادی داشتن قبلا اسم اونها را آوردم.

عمو و داییها هم که خیلی دوستشون دارم و همیشه واسم عزیز بودن روم تاثیر داشتن.

آهان یه چیز خیلی مهم که یادم رفت!
نویسنده ها روی من تاثیر زیادی داشتن نمیشه اسمشون را بیارم ولی"خواندن کتاب به آدم این شانس را می ده که از تفکرات آدمهای بزرگی که افتخار ملاقات با اونها را نداشتیم آگاه بشیم". کتاب روی من تاثیر خیلی زیادی داشته. بارها اتفاق افتاده که بعد از خوندن یه کتاب ایدئولوژی ام کلی تغییر کنه. جزئیات که روزانه است....

من هم همه ی لینک روزانه و لینک ثابتم و هرکسی که اسمش را توی وبلاگم آوردم دعوت می کنم.

پ.ن:
ابراهیم نبوی: پیشنهاد می کنم از حالا یک سازمان رای اینترنتی درست کنیم که از طریق آن بتوانیم در مجموعه ای از ارتباطات شخصی مجازی قرار بگیریم و با ایجاد یک فهرست ای میل درست و حسابی مطمئن شویم که می توانیم در شهرهای مختلف و بخصوص تهران جمعیتی مناسب را برای رای دادن به کاندیداهایی که فکر می کنیم باید به مجلس بروند، سازمان بدهیم.
من به شخصه با این رفتارهای مدنی به هر سبک و سیاقی موافقم و از آن استقبال می کنم. از همین الان می تونید روی من 100% حساب کنید.

*می گن هیچ وقت هیچ کسی نمی تونه دیگری را کاملا درک کنه. چون ایجاد شرایط برابر محیطی ممکن نیست.
تا حد زیادی می تونم خانواده هایی را که هر روز منتظرن تا خبر کشته شدن نزدیکانشون را بشنون درک کنم. عدم اطمینان برای زنده موندن یکی از تلخ ترین احساس های ممکنه. شاید مهمترین دلیل مخالفت من با احکام غیر انسانی مثل اعدام، سنگسار، پرتاب از بلندی و... همین باشه. وضعیت من با آدمهایی که بین نزدیکانشون از این قبیل احکام اجرا نشده خیلی فرق می کنه. فکر نمی کنم هیچ جرمی توی عالم اینقدر بزرگ باشه که بشه با اون مجوز کشتن کسی را به هر نامی گرفت... هنوز که هنوزه وقتی توی روزنامه یا سایت خبر اعدام هر کسی را می خونم احساس بدی بهم دست می ده....

از جنگ هم متنفرم.تجربه ی وحشتناکی بود.
نوشته شده توسط مهدی در 11:0 | | لینک به این مطلب