سیاره ی من یکی از ۱۰ سیاره ای است که حول خورشید می گردد. و منظومه ی خورشیدی من یکی ازصدها میلیون منظومه ای است که در سامانه ی راه شیری قرار گرفته و خورشیدی که اصلی ترین منبع انرژی سیاره ی من است تنها یکی از"صد وبیست هزار میلیون" ستاره های این کهکشان است.
وقتی از خیلی دور به کهکشان من نگاه می کنی سیاره ها شبیه ابر دیده می شن. حتی اگه سیاره ی من منفجر هم بشه از دید ماکروسکپی اتفاق مهمی نیفتاده. حتی ممکنه اختر شناسان کهکشان های مجاور متوجه اضمحلال سیاره ی من نشند و وقتی بعد از مدتها دوباره به سرشون بزنه که سیاره های منظومه ی من را بشمارند متوجه بشند که قبلا اشتباه شمرده اند.
سیاره ی من به نسبت سیاره ی جوانی به حساب می آد. در مقابل تاریخ چند میلیارد ساله ی زمین من؛ تاریخ 2500 ساله ی سرزمینم از اون هم ناچیز تر به نظر می رسه.
حتی توی این جزء دیفرانسیلی! هم من یک شهروند درجه دوم از یکی از کشورهای توسعه نیافته به حساب می آم. هیچ فرقی نمی کنه که من چه طوری رفتار کنم. قوانین طبیعت راه خودشون را طی می کنن.توی این جزء تاثیر من روی جهان اینقدر کمه که می شه اون را نادیده گرفت.اگه همه ی محیط پیرامونم را ویران کنم روی نمودار جهانی یک ناپیوستگی نقطه ای هم ایجاد نمی شه....
توی مقیاس جهانی بحث بین ماده و انرژی بی معنی می شه. اونجا فقط بودن و نیستن مطرحه. چند سال دیگه خورشید آرام آرام سرد می شه. بعد یک انفجار بزرگ و بعد مثل یک گردابه همه ی سیاره ها را به خودش می کشه. سیاره ی من به خورشید نزدیک و نزدیکتر می شه و بعد یک توده ثقیل می شه و بعد نیست می شه.همه ی این اتفاقات مطمئنا خارج از اراده ی منه..
توی یک مقیاس کوچکتر انرژی پایدار می مونه. هر انرژی که از ما صادر بشه آثاری بر جای می زاره. هر نا بسامانی در محیط باعث انتشار انرژی می شه. این انرژ ی ها دائما منتقل می شند.
توی این مقیاس جرم شناسی به خوبی قابل پیگیریه. مجرم ها برای احقاق حقوق اولیه ای که ازشون گرفته شده دست به ارتکاب نابسامانی ها می زنن و ناخواسته این نابسامانی ها را منتقل می کنن. جرم همیشه بین آدمهای بدبخت بیشتر از آدمها با وضعیت رفاهی و فرهنگی بالاست. مثل ناراحتی هایی که به قول سعدی:"چو عضوی به درد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار" نابسامانی ها منتشر می شن. توی این مقیاس نابسامانی ها باید منتقل بشن تا فرایندها امکان پذیر بشن. توی این مقیاس شرط زندگی روی این سیاره با بدبختی عجین شده. توی همچین آنارشیسمی: نیهیلیستی به خوبی توجیه می شه.
توی یک مقیاس باز هم کوچکتر من شخص مهمی به حساب می آم. من از نوع موجوداتی هستم که تونستن توی مقیاس فکری شون بر طبیعت پیرامونشون پیروز بشن.توی این اسکیل من مالک همه ی میلیونها سلولی هستم که بی توقع برای بدن من کار می کنن. اینجا من کنترلر کلی موجود زنده هستم که با نفس من زنده می مونن. با یک صحبت من خیلی ها دیدشون عوض می شه و اگه نباشم احتمالا بعضی ها دلشون تنگ می شه. اینجا من به همه مسئولم. تنها برای اینکه می خواهیم با هم زندگی کنیم و این زندگی در کنار هم می طلبه که "با هم لذت بردن" را بیاموزیم. اینجا مساله "یک شادی پایدر" مطرحه و تز "لذت گرایی" مطرح می شه. ولی شادی توی این سیاره با غم دیگری عجین شده. انگار مقدار کل خوشبختی جهان مقدار ثابتیه. اینجا آدم هرچی "آگاهی" کمتری داشته باشه؛ زندگی شادتری داره.هر چی شعاع دیدت کمتر باشه محیط اطرافت کوچیکتر می شه.کسی که فقط سرش تو زندگی خودش باشه. راحت تر می تونه محیط اطرافش را شاد کنه و باهاشون شریک باشه.
ولی می شه جور دیگه نگاه کرد.اختر شناسها اعتقاد دارن که جهان از یک نقطه ی شروع شده ، بر اساس تئوری "هاوکینگ" پس از "بیگ بنگ"{با بیگ مگ اشتباه نگیرین!} ستاره ها ایجاد شدند و سیاره ها بر اساس فاصله ی خودشون از ستاره ها شروع به گردش حول یک یا چند ستاره کردند. جهان رو به انبساط نهاد و هر روز بزرگ و بزرگتر شد. ستاره ها به تدریج تابش منظمی پیدا کردند و انتروپی جهان مثبت شد.
گرمای مرکز ستاره ها از تبدیل هسته ی هیدروژن به هلیوم به وجود می آد. سالها طول می کشه تا بالاخره هیدروژن های یک ستاره تموم بشه. در این مرحله خورشید تبدیل به "سیاهچاله" می شه و همه ی سیاره ها را به خودش می کشه.
ستاره ها یکی یکی می میرن و سیاهچاله ها به هم می پیوندند. روزی همه ی کهکشان ها به هم می پیوندند و در یک مقیاس کوچک دوباره جمع می شوند. توی این حالت هیچ انرژی نخواهیم داشت. و انتروپی کل جهان صفر خواهد شد. ولی ظاهرا این پایان ماجرا نیست.در این حالت همه ی فرآیندها شرایط آرمانی خودشون را پیدا می کنن وهمه چیز قابل برگشت می شه. اینجاست که زندگی دکمه ی بازگشت دارد{هندی کم سونی!}. توی این مقیاس همه چیز معنی پیدا می کنه.
اگه اینجوری بشه. کسی که امروز ظلم می کنه؛ می شه همون ظلم به سرش بیاد. کوچکترین تغییر توی محیط مادی می تونه به صورت عکس برگرده. اینجا دیگه "حق" و "عدالت" و"آرامش جهانی" معنی پیدا می کنه."شادی" که با "غم" دیگری به دست بیاد می تونه کاملا برعکس بشه و کوچکترین رفتار می تونه به خود آدم برگرده.(یه روز دیگه عینا برمی گرده؛ منتها در بعد زمانی متفاوت).حتی بعید نیست که این اتفاق یک بار افتاده باشه و مکررا تکرار بشه.
پ.ن:
هرساله یک روز در فاصله اواخر فروردین و اواسط اردیبهشت ماه به عنوان روز جهانی نجوم اعلام می شود که منجمان آماتور به رصد می پردازند.این پست به بهانه ی این روز و به افتخار نام وبلاگم "گالاکسی" نوشته شده
مزه های اینجانب در داخل{} استفاده شده تا با متن اصلی اشتباه نگیرین
این متن را یه کم ویرایشش کردم.فکر کنم احترام مخاطب را بیشترنگه داشتم:)
الان که دارم این متن را ویرایش می کنم یه دختر خانمی داشت زار زار توی دانشگاه گریه می کرد که دوست پسر دوساله اش که تریپ "ازدواج" داشتن رفته و به دوستش گفته: که من از "رویا" خوشم نمی آد و می خوام با شما دوست بشم. البته حماقت این خانم در اینجا تمام نشده و رفته به دوستش گفته: "چرا می خواستی بری با سروش دوست بشی!" و وقتی که با هم رو برو شدن. سروش خان ضمن پذیرفتن فرموده اند که اشتباه کردند ولی دوستتون هم بدش نمی اومد!... و دیگه تمام شد. بعد در کمال وقاحت به این خانم دوباره زنگ زدند و گفتند: حالا من جلوی رویا یه چیزی گفتم. جدی نگیر. البته این یه نمونه ی خاص نیست. و کاملا رایجه!
واقعا توی حماقت این موجودات فلک زده آدم وا می مونه. هنوز هم به او به چشم همسر آیندش نگاه می کنه.... هر چیزی یه ارزشی داره.یه رابطه از یه مرحله ای به بعد ضرره. نمی دونم روزی می شه که این آقا هم به سزاش برسه؟(البته خلایق هرچه لایق!)...
