تبليغاتX
گالاکسی
جمعه سی و یکم شهریور 1385
پاسخ به یک دوست

۱. من هرگز ادعا نکردم که اونور آب بهش برینه!!! من فقط گفتم با شما مثل یک انسان رفتار می شه. دوست عزیز لازم می دونم این نکته را یاد آوری کنم که اساس همه ی اندیشه های مدرن بر پایه ی انسان محوری پایه گذاری شده. حکمت می گه:(اساس سوسیالیزم انسان است).از لیبرالیسم هم حتما می دانید بر مبنای توانایی های فردی و احترام به آرای تک تک افراد ساخته شده.چکار داره به ما که باید از..... تقلید کنیم

2. من باز هم تاکید می کنم که"ما کشور جهان سوم هستیم چون خودمون می خواهیم".انسان یک موجود کاملا اجتماعیه.کلیه ی اعمال و رفتار انسان تحت تاثیره محیطه.ما دائما به محیط انرژی می دهیم و از محیط انرژی می گیریم.ولی نهایتا این ما هستیم که از دایره ی امکان انتخاب می کنیم. این شخص ما هستیم که شرایط محیط را می پذیریم. این ما هستیم که دایره ی امکان را اینقدر محدود می کنیم که دیگر انتخابی باقی نمی ماند. فرض کن که توی یک عروسی شرکت کنی. خب تو تصمیم داری لباس بپوشی. دایره ی امکان شما(کمد لباسی شما) مثلا شامل:" کت و شلوار. لباس اسپرت. پیراهن ماکسی. می نی ژوپ. دکته.لباس خواب. لباس شنا(دیگه چیزی بلد نیستم!![چشمک]) می شه.
خب حالا قراره که شما لباست را انتخاب کنی. تو این امکان را داری که هر کدام از موارد بالا را انتخاب کنی.
کت و شلوار: این لباس را قبلا پوشیدی و همه اون را دیدن! پس دیگه نمیشه اون را پوشید.
دکته: ممکنه دوتا آقا هم بیان و تو را ببینن.پس نمیشه!
می نی ژوپ: نه بابام دعوام می کنه!
لباس اسپرت: اگه با این لباس بیام دیگه کلاسم حفظ نمیشه.مردم نمی گن این دختره خیر سرش دانشجوی تهرانه!!!
لباس شنا: وای اگه این رو بپوشم و یه آشنا من رو ببینه با خودش چی می گه؟!!!
لباس خواب:نه زشته!!!!
نهایتا به این تیجه می رسی که مثلا پیرهن ماکسیت رو انتخاب کنی. می خوام بگم ما خیلی وقتها بدون اینکه متوجه باشیم اصلا انتخابی نمی کنیم!! ببین چه چیزایی جلوی تو را گرفت.
پدر تو نیومد جلوی تو را بگیره. این ترس از پدرت بود که اسمش را گذاشتی احترام و اومد جلوی تو ایستاد و گفت اینجوری نرو.
خدا هنوز تو را جهنم ننداخته. این ترس از جهنم بود که به تو گفت: نپوش!
می خوام بگم که همه ی عواملی که تو را از انتخاب کردن واداشت کاملا درونیه. تو فقط داری این احساس درونیت را توجیه می کنی.
من می تونم مثل یک آدم مدرن زندگی کنم و به بچه هام مثلا یاد بدم که بین دختر و پسر فرق نذارن(البته اگه بچه های ما این چیزها حالیشون بشه! چون در بدترین حالت احتمالا پسرم از شنیدن صدای جیر جیر کتونی پسر ها هم به گناه می افته!!!) عارفان معتقدند که تنها یک روشن ضمیر واقعی از محیط تاثیری کاملا مثبت می پذیرد و متاسفانه من هنوز یک روشن ضمیر نیستم
.
3. ببینید خیلی مسائل هست که برای اجرایی کردن آنها در جامعه نیاز به الزام عمل است.و الزام عمل تنها با قدرت و به نام حکومت میسر است.قانون توسط حکومت تنظیم می گردد و باز توسط حکومت ضمانت اجرایی دارد.همیشه و در هر جامعه ای (حتی در یک کشور کاملا توسعه یافته) عده ای هستند که برد خود را درگروی باخت بقیه می دانند.آنها به هیچ قانونی پایبند نیستند و این وظیفه ی حکومت است که آنها را طبق قانون مجازات کند.این که شما یک ngo تاسیس کنید بسیار عالی است و حتما در بالا بردن سطح توقع مردم از حکومت موثر است.حرکتهایی اینچنین جامعه را به سوی مدرنیسم سوق می دهد ولی به صورت منفرد چیزی به جامعه هدیه نمی دهد.(دقیقا به دلیل همان ضمانت اجرایی).

4.برخلاف شما من اصلا "عشق خارج" را واژه ی بدی نمی دانم. حرفی میزنم که به آن اعتقاد دارم.بنده ترجیح می دهم که یک انسان مفید باشم تا یک اسب مفید!!!

5.شما نه اولین نفری بودید که دوست دارید وطنتان را بسازید و نه آخرینشان. من دو سوال از شما می پرسم:
اول) به نظر شما ادیسون بیشتر به مملکت شما خدمت کرده یا مثلا دکتر شهید چمران(یا شهید دکتر چمران!)؟!
دوست من ما داریم روی یک سیاره زندگی می کنیم. چیزی که اهمیت داره سعادت بشره. هر جا که کوچکترین حرکتی برای ارتقای زندگی انسان انجام بشه در کل زمین اثر می ذاره. فکر می کنم وقتش رسیده باشه که کمی آن طرف تر را هم ببینیم.
دوم)بسیاری چون بازرگان سعی کرده اند که از دل اسلام دموکراسی بیرون بکشند یا مثلا چون شریعتی سوسیالیزم را به زور در اسلام بگنجانند.یا مثل آقای خاتمی آرمانشهر(مدینه ی فاضله) را همان مدینه النبی پیامبر اسلام کنند. به نظر من هم(چون دکتر سروش) افرادی مانند مصباح معقولیت بیشتر دارند. بسیاری از مطالب هست که با هم تفاوت ماهوی دارند و نزدیکی آنها هر دو را خراب می کند. به عقیده ی من هم خیلی مطالب منطق بولی(0 & 1) دارند.باید بپذیریم که نمی شود هم 0 بود و هم 1 ! به نظر شما آیا با این روشی که ما در پیش داریم چقدر به سوی مدرنیسم پیش می رویم؟ آیا با این ره و این قدم به مقصد خواهیم رسید؟!!!

6. از دکتر حسابی گفتید و مرا یاد جمله ای در کتاب خاطرات دکتر(تالیف پسر دکتر حسابی) انداختید:" دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد: (دکتر حسابی)"


انتخاب کنید!!!

نوشته شده توسط مهدی در 22:32 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
دوستان حقیقی دنیای مجازی
روزی که پا به دنیای مجازی اینترنت گذاشتم یادم نیست چه هدفی داشتم. یادم نمی آد که دنبال چی بودم؟! ولی احتمالا من هم مثل خیلی از پسرهای دیگه دنبال دوست شدن با یک دختر بودم. روشی که آن سالها بسیار باب بود وبا کلاس. از طرفی جو مدرسه ی ما بسیار مذهبی و خشک بود(مدرسه ی ما به پادگان معروف بود) و شاید ترس از حاج ایرج(سردار سابق سپاه پاسداران که مدیر ما بود) عامل گرایش من به این دنیای غیر واقعی بود.

وقتی که وارد این عالم شدم.اولین چیزی که یاد گرفتم متناسب با هدفم درست کردن یک آی دی یاهو و چت کردن بود.قربون صدقه رفتن برای دختری که او را ندیده ای کار سختی است عکس هم سند مستندی نیست. آی که دزدین آی دی دخترها در کافی نتها چه حالی می داد! اینجوری حداقل مطمئن بودم که دارم با یک دختر می چتم.
مدت زیادی در مسنجر نماندم ، وقت زیادی می گرفت. حتی بعد از مدتی پسوردم را یادم رفت. آدم وقتی پسوردش یادش می ره، حتی اسم دوستاش هم یادش نمی مونه!. تجربه ای شد تا پس از آن کلیه ی مشخصاتم را در جایی یادداشت کنم.

نمی دانم چطور با فارم ها آشنا شدم.اینجا جذابیت زیادی داشت.هنوز هم در بسیاری از فارم ها داریوش یا کینگ_داریوش شخصیت کاملا شناخته شده ای است! برای کسی که دنبال یاد گرفتن چیزی در اینترنت باشد فارم ها بهترین مکان هستند.

کم کم به این فکر افتادم که یه کلبه ای توی این دنیای مجازی درست کنم. چند تایی درست کردم.بیشتر مطالب اونها مطالبی بود که توی فارم ها قبلا نوشته بودم.خب تیپ آدمهایی که اونجا می اومدند؛ مثل اکثر وبگردها یک عده بی کار بودند و کار من هم استمرار نداشت. چیزی که می خواستم نشد!

یادم نیست که چطور شد که وبلاگ داریوش(همین گالاکسی که دارین می خونین!) شد خونه ی آخرت ما.وبلاگ تخصصی نیست.ولی گرایشهای اومانیستی داره!
تجربه ی زیبایی بود با دوستانی تازه.
این یادداشت متعلق به همه ی دوستانمه.اونهایی که دوستشون دارم.
اول از همه از زهرا شروع می کنم.زهرا را به طور اتفاقی یافتم. می خواستم برای نوروز مطلبی بنویسم ولی هیچ کدام چیزی نشد که می خواستم.سرچ کردم و مطالب زیادی خواندم.مطلب زهرا را انتخاب کردم و با اجازه ی گیس گلابتون اون را دقیقا توی وبلاگم قرار دادم. خیلی عجیب بود.یادداشت گلابتون دقیقا همون حکایت "جانا سخن از زبان ما می گویی! " بود.
زهرا به مطالب زیادی می پردازه و خیلی خوب بحث می کنه. واقع گراست و دختر با استعدادیه.شاید بشه گفت که بخش تخصصی وبلاگ اون نقاشی و سبک های نقاشی باشه.دختر خیلی متفاوتیه و این کاملا قابل تشخیصه.چیزی که از همه ی اینها اهمیت کمتری داره اینه که دانشجوی کارشناسی ارشد کامپیوتر علم وصنعته. کامنت های زهرا همیشه با بقیه ی کامنتها متفاوت بوده.هر چند که الان چند وقتیه ازش خبری نیست!

فرهاد:از آشنایی من با فرهاد زمان زیادی نمی گذره.در واقع عامل آشنایی ما یک آدم فضول بود که در وبلاگ گلابتون از فرهاد خواسته بود که بیاد وتبریک بگه! و یک آدم فضول دیگه می خواست بدونه که فرهاد کیه؟!.فرهاد مدرس ویلنه.

کیوان: اگه عقاید من در مورد زندگی شخصی را 35 درجه رادیکال تر کنید.دقیقا با کیوان آشنا می شید.از نوع نگاه او به زندگی لذت می برم.

صفا:تحلیل های صفا از مسائل سیاسی ایران وجهان من را یاد دورانی می اندازه که در انجمن اسلامی بودم! بر خلاف اکثر منتقدان ایرانی نوع تفکر را نقد می کنه نه نوع فرد را و این قابل احترامه.

فریدون: فریدون یکی از دوستهای پاک دین منه.شاید فریدون تنها دوست مذهبی من باشه!. در رعایت لغات فارسی دقت زیادی داره و به هویت ایرانی ارزش زیادی می ذاره.بین آدمهایی که یادشون رفته که کی هستن و بابا،ننه شون کی بودن؛ حضور افرادی مثل او واقعا غنیمته!

مینا:این چند وقتی که حالم خوش نبود،بهترین راهنما و سنگ صبور من بود. خیلی به مینا زحمت دادم و خیلی وقتها ناراحتی من پر مینا را هم گرفت.دختر ساده،مهربان و البته غیر قابل پیش بینی.اگه دنبال یه دوست واقعی می گردین مینا یک مورد استثناییه.مثل یک خورشید به همه ی اطرافیانش گرما می ده!به مینا مدیونم و وقتی میبینم که ناخواسته اون را رنجوندم واقعا ناراحت می شم.
نمی خوام آرامش هیچ کسی رو به خاطر خواسته های خودم به هم بزنم یا اینکه وجودم کسی رو آزار بده.
مینا برای من بی نهایت عزیزه و آغوش من همیشه برای مینا بازه.
اگه می خواید عمیق ترین احساسات یک دختر را بدونید و نوع نگاهش را به اطرافش بشناسید.دفترچه خاطرات را حتما بخونید.
نوشته شده توسط مهدی در 6:55 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم شهریور 1385
زندگی جاریست
از همه ی عزیزانی که از راههای دور و نزدیک در مجلس غم اینجانب شرکت نموده اند کمال قدر دانی را دارم. قطعا حضور شما عزیزان موجب دلگرمی بازمانده می باشد. اینجانب به این وسیله مراتب قدر دانی خود را از شما عزیزان اعلام وانشاالله جبران به شادی!!!جهت شادی روح آن از دست رفته یک حمد و دو قل هوالله....
در ضمن هزینه ی مراسم هفته و چهلم صرف امور خیریه می گردد(قابل توجه مرده خورها!!)

شاید دوتا پست قبلی رو پاک کنم. هیچ و قت دوست ندارم که ضعیف باشم یا با من مثل یک آدم بدبخت رفتار بشه. ما دانیم وخدای خود.


امروز تولد مهدی موعوده.شاید بهانه ای باشه برای امیدی تازه،برای دوستی با زندگی.

وقتی بچه بودم(که هنوز هم هستم!) همیشه دوست داشتم اسمم کوروش باشه.کوروش برای من اسطوره ی قدرت و پاکی بود. بعدها این کوروش جای خودش رو به خشایار - که چهره ی اکشن بیشتری داشت- داد. و بعدها داریوش شد. داریوش متفکر. داریوش مدرن. داریوش مدیر و داریوش مهربان.

ولی من هرچه هستم؛ من مهدی هستم. واژه ای که با آن تعریف می شوم. واژه ای که دوست دارم با آن خوانده شوم و واژه ای که مترادف آن امید به زندگی است.امید به بهبود شرایط و رسیدن به رویاها.

و این آغازی دوباره است. تولدی دیگر......


و صحبتی از نوعی دیگر!
دیشب خیلی خسته بودم.و هر وقت خسته ام پناهگاه من سیگار است و پارک است وآغوش وحشی شهر.
دوباره تصادف کردم.ماشین را پارک کردم و دوباره در بازار قدم زدم و شهر کوچک من شلوغ و عجیب.
بی اختیار یاد فیلم های نیویورکی وگروههای گانگستری امریکا افتادم.در یک لحظه حدود هزار نوجوان پیاده وبا موتور با چهره ای طبقه 3 به بازار حمله کردند.
شهر آبستن حادثه بود.حرکات گروههای گی. رقص بندری. نارنجک. پرتاب کردن آشغالها به وسط خیابان. تعرض به خانمهای جوان.حمله به ماشینها و زوجهای جوان.
و عجیب اینکه پلیس ناظر بود. نه به وحشی گری اعتراضی شد، نه به تعرض، نه به لمپنیسم و نه به حرکات زننده ای که حتی در کالیفرنیا هم محکوم است.چون همه ی اینها شادی بود. برای ظهور کسی که قرار است به این وضعیت پایان دهد.

اینجا ایران است. جایی که آدم ها برای هم هیچ ارزشی قائل نیستند. جایی که قانون معنایی ندارد.جایی که آزادی با وحشی گری یکی است.


اینجا ایران است!
نوشته شده توسط مهدی در 17:45 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
جبران خلیل جبران(اشکی و لبخندی)
ای عشق، من مطیعم. از من چه می خواهی؟از تو پیروی کردم و گرفتار زبانه ی آتش تو شدم. چشمهایم را گشودم و جز تاریکی چیزی ندیدم. دهانم را گشودم و جز اندوه چیزی نگفتم. شوق مرا در آغوش گرفت اما هنوز معشوق را نبوسیدم.
ای عشق! من ناتوانم پس چرا من را آزار می دهی در حالی که تو توانمندی؟

چرا به من ستم می کنی در حالی که تو عادلی و من بی گناه؟

چرا مرا خوار می کنی در حالی که یاری کننده ای جز تو ندارم؟

چرا از من روی گردان می شوی در حالی که تو مرا یافته ای؟


من اندوه دلم را هرگز با شادی مردم عوض نمی کنم و نمی خواهم اشکهایی که غمها را از چشمهایم سراریز می کنند به خنده درآیند.
نوشته شده توسط مهدی در 19:24 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
good bye for ever
گاهي اوقات برخي بركات خداوند ، با شكستن تمامي شيشه ها وارد ميشوند

اين چيني تازه بند خورده را
تلنگر بس است
دلم را ميگويم
كه هر كه از راه رسيد تلنگري زد و رفت
و اينبار نيز
كمر بر بسته اند كه بشكنند
چه شكستني!
كاش ميدانستم جرمم چيست

شايد دل نيز يكي از آن شيشه ها باشد
كسي چه ميداند؟!



گاهی اوقات مسائل اینقدر ساده و پیش پا افتاده هستند که آدم از زور سادگی گمراه می شود.
گاهی اوقات مسائل اینقدر واضح هستند که آدم دلش می خواهد خودش را گول بزند.
گاهی اوقات آدمها دوست دارند تا همه ی واقعیتها ی غیر قابل انکار را رد کنند.
گاهی اوقات آدمها دوست دارند تا در رویا بمیرند........

آی بیداری من را کشتی.که دیشب من نخوابیده ام......
و چه کابوس تلخی

حکایت عشق من هم اینقدر ساده بود ومن آنقدر پیچیده فکر می کردم که خودم هم خنده ام میگیرد.
داستان خیلی ساده بود


او با کسی دوست است!

برای من جالبه، منی که همیشه ادعا می کرده ام که نان استعدادم (ونه هیچ چیز دیگر!) را می خورم.اینجور مثل خر توی گل تپیده بودم.
برای من جالبه، که در وضعیتی گیر کرده بودم که عملا نه می دانستم چه باید بکنم ونه می دانستم چه خواهد شد؟!!

این عشق اگه هزار و یک فایده داشته باشه ولی
بدجوری عقل را زایل می کنه
بد جوری چشمها را کور می کنه

به هر حال الان دیگه عشقی در کار نیست و تجربه ای بود وگذشت.......

اول که شنیدم باور نکردم
نخواستم که باور کنم

راه حلهای زیادی داشتم:
اولین چیری که به ذهنم رسید این بود که پسره رو پیدا کنم و بزنم و بعد توی گوش الهام بزنم

دومین راه حل این بود که من هم سعی کنم با اون دوست بشم و رابطه رو از عاشق_معشوق به bf_gf بکشونم و زیر آب رقیب رو بزنم

سومین راه حل این بود که برای همیشه از الهام، اسم الهام، و هر چیزی که بوی الهام را بدهد متنفر باشم و فرار کنم

چهارمین راه حل این بود که همچنان خودم را عاشق نشون بدهم والهام را مجبور کنم که از اون جدا بشه. بعد خیلی سورپرایز با یک نفر دیگه ازدواج کنم و این طوری انتقام بگیرم

پنجمین راه حل این بود که بپذیرم داستان عشق ما تموم شده و شاید الهام بتونه برای اون آقای محترم یه دوست به حساب بیاد ولی برای من عملا، امکان باز کردن یک اطمینان جدید روی اون وجود نداره.ولی سعی می کنم رابطه ام را با اون در یه حد عادی و حداقل نگه دارم تا آرامش کسی رو به هم نزنم.


این اونه که باید زندگی اش رو انتخاب می کرد و خب! خوب یا بد اون انتخابش را کرده. و انتخاب ذاتا قابل احترامه
انکار نمی کنم که به نظر من اشتباه کرده.
انکار نمی کنم که زمانی حاضر بودم برای اینکه یک ساعت پیش اون باشم همه ی زندگی ام رو بدم.
ولی این دیگه یه قصه ی کهنه است....
و هیچ گاه دوست ندارم که دیگران را ناراحت یا متهم کنم

راه حلهای دیگری هم وجود داشت
راستی اگه شما توی یه موقعیت مشابه بودید چه کار می کردید؟

فعلا یه برنامه ی مهم دارم و اون زبانه. می خوام توی امتحان ielts نمره ی 5.5 به بالا بگیرم.
ان شاءالله
عشق و عاشقی هم تعطیل(البته اگیه این دل صاب مرده بزاره!!!!)
چقدر رویای من کوچک بود ولی تجربه ی خوبی بود.
نوشته شده توسط مهدی در 8:5 | | لینک به این مطلب