تبليغاتX
گالاکسی
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
پسرک
پسرک هر روز صبح بیدار می شد و مثل هر روز از خانه بیرون می رفت. همان آدم ها همان شهر همان برخوردها و همان زندگی هر روزه... پسرک هر روز دفترش را بر میداشت و داستان می نوشت. داستان تکراری زندگی موجودی با متوسط عمر 67 سال و بلندی قد 175 سانتی متر! جانوری دوپا با زندگی به شدت اجتماعی...
قلب او ابو غریبی بود که هیچ کس نمی توانست به آن نفوذ کند.
استوار و پر حزن
حتی آدمهای جدید هم جایی درون آن پیدا نمی کردند
سرد و وحشتناک

زندگی برایش شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار فقط باید می جویدش.
تکرار و تکرار و تکرار...

هر چند روزهایی بود که هر روز نبود
روزهایی متفاوت
روزهایی الهام بخش
نوروز برای او دلنشین و رویایی بود
روزهایی از تابستان که او می آمد
و شبهایی دراز و رویاهایی درازتر....

می فهمید
عمیقا می فهمید که او با همه ی آدمهای دنیا فرق می کند

حسی غریب
نیاز به دوست داشتن
نیاز به دوست داشته شدن
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه ی دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها و نیاز و نیاز و نیاز...

داستان های پسرک طعم دیگری گرفته بود
طعمی داغ و وحشتناک

از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچ وقت نه عاشق شده بود نه معشوق
در ذهن خیال پردازش عشق شبیه به دختر جوانی بود
دختر جوانی با گیسوان مشکی، چشمانی زیبا و صورتی دلپذیر و ملایم...

باید کاری بکند
خوب یا بد، زشت یا زیبا
چیزی درونش خالی شده بود
و چیزی جاگزین همه ی داشته ها و نداشته هایش
عشق همان دختر جوان بود
با صورتی دلنشین و زیبا
و حالا عشق او بود
نه. زندگی او بود

تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
سرگردانی را دوست نداشت...

حقیقت دوست داشتن
جرئت عاشق بودن
و جسارت بیان..........

.........................
...............................
.....................................

آی عشق تو با آدم چه نمی کنی؟
تجربه کردن راحت نیست
ایستادن وامید داشتن
و اضطراب از دست دادن نداشته ای
و فاصله

شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه ی خانه ی همسایه ای می ماند
که نمی دانی تو را می زند
یا توپت را با مهربانی پس می دهد

سرگیجه وخفقان
عادت نیست!
عشق آدم را چنین می کند

پسرک دفترش را برداشت
و نوشت:
" تو برای من همون شاهزاده خانوم قصه ی پینوکیویی
هم دلم می خواد بغلت کنم
هم دعوات کنم
هم واست بمیرم
هم دادبزنم: دوستت دارم"

ته دلش آتش روشن شده بود
دوستت دارم.
نوشته شده توسط مهدی در 21:48 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم مرداد 1385
جنگ، نه
می خواستم از زندگی بنویسم. از شور و عشق و نشاط!
ولی این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره!
هر وقت تلویزیون را روشن می کنم یا خبری را می خونم فقط صحبت جنگه! صحبت ویرانی.

نمی دونم توی کدوم جنگ برنده ای بوده؟!
چه کسی جوابگوی مادران بی فرزند و فرزندان بی پدر خواهد بود؟!
بچه های خودمون را تشویق می کنیم که روی بمبها یادگاری بنویسن. به اونها یاد میدیم که جانی بار بیان.
بجای اسباب بازی به اونها اسلحه می دیم و از کشتن همدیگه شادی می کنیم.
فکر می کنیم اگه اونها یک خانه را ویران کردند و ما 10 خانه را؛ پس ما بردیم.
ما از بد بختی همدیگه شادیم.... و این فرهنگ انسان متمدن شده!


نمی تونیم کسی را متهم کنیم.
این ما هستیم که همیشه در حال جنگیم. با دوستانمان، خانواده مان، همشهری هایمان. زندگی ما شده جنگیدن.
آتش را در سرزمینی روشن میکنم که دیگری هست! به خدا در جهنم کسی بهشتی برای ما وجود نداره...
ما فکر می کنیم حتما باید حق کسی را بخوریم، حتما باید کسی را له کنیم تا اون چیزی را که می خواهیم به دست بیاریم. این شده زندگی ما!
در باخت کسی بردی وجود نداره.....

ما دنیا را، زمین را تباه کرده ایم. به خدا دنیای امروز ما از همیشه ثروتمند تره. ولی چرا امروز گرسنه های بیشتری وجود داره؟ چرا تکنولوژی گرسنه ها را کم نکرده؟ چرا هر روز تولیدات ما زیاد می شه ولی به گرسنه ها هم اضافه می شه؟ چرا انسان مدرن هر روز داره تنهاتر می شه؟

این دنیای ماست! دنیایی که در اون در هر ثانیه فقط در قاره ی افریقا و فقط در قاره ی افریقا در هر ثانیه 3 کودک فقط به علت سوء تغذیه می میرن.

تنها 3% ثروت روی زمین کافیه تا همه ی مردم سیر بشن! 7% ، فقط 7% از ثروت روی زمین کافیه تا همه صاحب لباس بشن و تنها با 10 % و فقط 10 % از ثروت روی زمین همه صاحب خانه می شن.....
این جهانی است که ما ساخته ایم. جهانی لبریز از فقر، جنگ، خشونت، تبعیض.

ما در جنگیم و چیزی برای سرزنش نداریم.
ما بخیل شده ایم.

ما با هم چه می کنیم؟
نگاه کنیم و ببینیم ما از غصه ی چه کسی شاد می شیم؟
کدام مادر باید عزا دار بشه تا ما خوشحال بشیم؟
کدام کودک باید از گرسنگی بمیره تا ما سیر بشیم؟

ما با قضاوتهایمان و با الگوها و روشهایی که به صورت اتوماتیک شده؛ در مسیر زندگی به هم تنه می زنیم.

حاکمان در کاخهای خودشون هستند.(حالا می خواد این کاخ بسیار شیک ومدرن باشه یا یک مخفیگاه زیر زمینی!)
اونها فقط فرمان حمله را صادر می کنند. ما هستیم که شلیک می کنیم. ما هستیم که داریم وحشیانه همدیگه رو می کشیم....
ما اینقدر در خودمان غرق می شویم که اطرافیانمان را نمی بینیم؛ ما انسانهای دیگه رو له می کنیم
ما در بطن باور های کال خود اسیریم. هنوز انسان به عنوان انسان برای ما ارج وقرب نداره.
کاش می توانستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم و بدون در نظر گرفتن عقیده هامان به هم عشق بورزیم. کاش............

نمی خوام همه ی گناه ها را به گردن بگیرم.
مقامات اسرائیل، آقای حسن نصر ا..، آقای بوش، مقامات ایران؛ دست از جنگ بردارید.....
فکر نمی کنید انسان اینقدر بزرگ شده باشه که بتونه با گفتگو مشکلاتش را حل کنه؟
چرا مردم عادی باید تاوان پس بدن؟!!!
مردم از جنگ خسته شدن....


نمی دونم شاید این جنگ برای ما آگاهی هایی داشته باشه! هیچ چیز توی این دنیا تصادفی نیست.
شاید اولین پیامش این باشه که ما شکر گذار نیستیم. قدر صلح را نمی دونیم و برای هم ارزشی قائل نیستیم.
ما نمی دونیم که در بد بختی و خوش بختیه هم دیگه سهیمیم.
خسارت مالی این جنگ، هزینه ی بمب های ویرانگر، سنت سنت، ریال ریال از سفره ی من کم می شه. از سفره ی همه ی مردم جهان...
شاید این جنگ فرصتی باشد تا به خودمون بیایم، تا وقتی از کنار هم رد می شیم یک لبخند را از هم دریغ نکنیم.
شاید فرصتی باشد برای بخشنده شدن و سخاوتمندانه زیستن! برای عاشق بودن.....
ما با هم سهیمیم و فقط یک زمین داریم تا روی اون زندگی کنیم
کاش ویرانش نمی کردیم
نوشته شده توسط مهدی در 13:38 | | لینک به این مطلب