شنبه بیستم خرداد 1385
لحظه های زندگی
از همه ی دوستان مهربانم که به من لطف داشتن ممنونم و خوشحالم که مهمان محبتهای شما بودم.
هنگامی که تا آخرين درجه غمگينی،باور کن که راهی برای زيستن هست. وقتی می توانی دل کسی را شاد کنی، زندگی بيهوده نيست.
راستش الان فصل امتحاناته و من خیلی وقت برای آپ کردن ندارم ولی سعی میکنم که یادداشتهای شما را دنبال کنم.ضمنا فعلا حس نوشتن هم ندارم.
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
هنگامی که تا آخرين درجه غمگينی،باور کن که راهی برای زيستن هست. وقتی می توانی دل کسی را شاد کنی، زندگی بيهوده نيست.
راستش الان فصل امتحاناته و من خیلی وقت برای آپ کردن ندارم ولی سعی میکنم که یادداشتهای شما را دنبال کنم.ضمنا فعلا حس نوشتن هم ندارم.
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
نوشته شده توسط مهدی در 20:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
هر یک از ما خود مسیح عالمیم
همه اش یک سری اتفاق ساده بود.مثل هزار اتفاق دیگه،مثل میلیون ها آدمی که هر روز از کنار ما رد شده اند و ما آنها را دیده ایم ولی وقتی همین اتفاقات ساده، زنجیر وار، بدون اینکه اصلا متوجه شوی تو را به یک جایی هدایت می کنند، جایی که همیشه خواسته ی قلبت بود، جایی که سر در گم مانده بودی خیلی عجیب است.
ناگهان شرایط عوض می شود بدون اینکه بفهمی خودت به جوابت می رسی! هر وقت فکر می کنم اصلا چی شد که من در کلاس تکنیک ذهن شرکت کرده ام، این اتفاقات ساده چطور من را راهنمایی کرد؟ فقط زنجیری را می بینم که از یک حلقه به بعدش را یافته ام....
جدا از تاثیر خود کلاس و شرایط بعد از کلاس خود شرکت کردن من در کلاس هم یک ماجرای شگفت انگیز و شاید معجزه بود! برای من برای کسی که همیشه سعی کرده بودم کل ماجرای هستی را در چارچوب قوانین علمی ببینم؛ برای منی که اصلا به دخالت نیروهای معنوی اعتقادی نداشتم و منی که فکر می کردم همه چیز انسان در ید قدرت خود اوست.برای من که حاضر بودم برای هدفهایم خیلی چیز ها را له کنم واین را قانون اول جهان می دونستم......
خدای مهربون برای همه چیز ممنون.....
به قول کوروش: من ماجرا را با شما سهیم می شوم چون از ظرف وجود من بیشتر است
در تابستان پارسال که به خانه ی دایی ام رفته بودم. خب چون دایی سر کار بودند و علی آقا هم بیرون بودند. من توی اتاق علی گیر کرده بودم و خیلی حوصله ام سر رفته بود که توی قفسه ی کتاب اون چند تا کتاب برداشتم که بخونم. یکی از کتاب ها سفر به دشت ستارگان(پائولو کوئیلو) بود! خلاصه من یه چند صفحه ای از کتاب را خوندم و اون را آوردم شهرکرد ؛ بعد از کلی وقت شروع به خواندن اون کردم ومطالعه ی من خیلی زیاد طول کشید(با این توضیح که من کلا خیلی سریع مطالعه می کنم) چون فضای اون کاملا با کتاب هایی که قبلا خونده بودم متفاوت بود.
شاید اینکه آدم از پسر دایی اش یک کتاب قرض بگیرد و بخوند یک اتفاق عادی باشه. ؛ اگرچه بعد از اون هم چند کتاب دیگه به من معرفی شد یا خریدم. .کتاب هایی مثل: گزیده اشعار نیچه، چنین گفت زرتشت(نیچه)، یادداشتهای روزهای تنهایی (مارکز)، و یک سری رمان مثل:چشم سوزن و.... ولی هیچ کدام من را متعجب نکرد. چون هم فضای اون ها فضای مطالعه ی من بود و هم از طرف افرادی رسید که از اونها همین انتظار را داشتم؛ ولی برای من عجیب بود که این کتاب از علی به دست من برسد(انتظار ذهنی من از مطالعه ی علی یک رمان خانوادگی بود). در ضمن من هم اهل این جور داستان ها(با بعد معنوی عمیق و غالب) نبودم!
ماجرای عجیب دوم این بود که: یکی از شاگردانم توی علوی کتاب قانون توانگری(کاترین پاندر؛ترجمه گیتی خوشدل) را آورد و خیلی تعریف کردو....من هم کتاب را قرض گرفتم و قرار شد که دو هفته بعد کتاب را پس بدهم. این دو هفته گذشت و من اصلا کتاب را نخوانده بودم.بعد از یک مدتی، من سراغ کتاب رفتم و اون را خواندم. اتفاقا خواندن این کتاب هم خیلی طول کشید!
این دفعه ی اول نبود که یک نفر به من کتابی را پیشنهاد کنه و من بخونمش.این کاملا طبیعیه که توی زندگی هر کسی یه دوست به آدم کتابی را معرفی کنه.ولی آخه رابطه ی من واون آقا اصلا یه رابطه ی صمیمانه نبود و از طرفی من هر وقت جایی می دیدم کسی از این کتابهای رمز موفقیت و موفقیت در چند دقیقه و... می خونه؛ذهنی مسخره اش می کردم که برو بابا!انگار موفقیت قانون داره؟!باید فکر کنی و بجنگی تا برنده بشی.اصلا و ابدا فضای ذهنی من مال این حرفها نبود....تیپ اون آقا هم به این مسائل نمی خورد.ولی این کتاب به شدت من را تحت تاثیر قرار داد وخیلی به من دید دادو نگاه من را به مسائل عوض کرد.
سوم :حدود یک ماه و نیم پیش رضا(یکی از دوستانم که الکترونیک دانشگاه خودمون می خونه و از دبستان با هم دوست هستیم) سراغ من اومد و اصرار که: آره! یک کلاسی هست که من رفتم، خیلی خوبه و فلانه و بهمانه و .... و باید حتما بیایی!از این طرف من هم سوال که: آخه این چه کلاسیه که اینقدر خوبه؟! و اون هیچی نمی گفت؛ فقط می گفت: که باید شرکت کنی...
این آقا رضا با اینکه دوست قدیمی منه ولی خب به نظر من یه کمی سوررئالیسته!از گوشه کنار حرفهای اون فهمیدم که کلاس احتمالا TM,Meditation هست و جو کلااس هم یه جو معنوی-عرفانی (و نه مذهبی) هست! ولی آخه هر کی غیر از رضا به من این پیشنهاد را می کرد، اعتبارش خیلی بیشتر بود!چون رضا اصلا اهل این جور برنامه ها نبود.رضا _با همه ی علاقه ام به او_ خیلی سطحی تر از این مسائل بود و واقعا قضاوت من این بود که فضای کلاس یه تاثیر آنی روی اون داشته و اون جوگیر شده....
از اون طرف هر روز رضا اصرار که: آره حتما بیا!نمی دونم چی شد که همون دفعه ی اول که رضا گفت؛ یه حسی به من گفت: برو! و من گفتم: باشه!
من واقعا از نظر فکری قصد شرکت توی کلاس را نداشتم و وقتی تصمیمی می گیرم،خیلی توی اون جدی هستم. ولی شاید برای اولین بار یک نیرویی به من می گفت: شرکت کن! خب من هم به حرف اون نیروهه گوش کردم وتوی کلاس شرکت کردم؛ با خودم گفتم: جهنم!مگه حالا من این پول را چیکار می کردم؟حال سه روز می رم کلاس ببینم چیه؟بزار با طناب این دو باره بریم تو چاه!
و این طوری شد که من توی کلاس شرکت کردم.
و چهارم: من کلا آدم خیلی عاطفی و به شدت احساساتی هستم؛هر چند سعی می کنم که نشون ندهم ولی خب این نقطه ی حساس زندگی منه و مسائل عاطفی خیلی من را به هم می ریزه.برای همین عادت کرده ام که به آدم های محدودی وابستگی عاطفی پیدا کنم تا کمتر به هم بریزم.همین مساله باعث می شه که وابستگی من به اونها خیلی شدید باشه و اگه از طرف اونها مورد بی توجهی قرار بگیرم؛واقعا داغون می شم.
حالا این را داشته باشین و فکر کنید در تمام روزها و شبها فقط و فقط به یک نفر فکر می کنید. با همه ی وجودتون دوستش دارید و حاضری همه ی زندگی ات را بدی تا یک لحظه پیش اون باشی.حاضری هر کاری بکنی تا به اون برسی.هدف برای تو این طور تعریف می شه:رسیدن به اون....
اون وقت خیلی راحت،همه ی احساسات تو،همه ی عشق و علاقه ی تو، نادیده گرفته می شه.تو خواهش می کنی، همه ی غرورت رو زیر پا می زاری،همه ی اون چیز هایی که خیلی برای تو مهم بوده،همه ی اون چیزهایی که تو با اونها تعریف می شدی.تو التماس می کنی، گریه می کنی، و تو خیلی راحت می شکنی، خورد میشی، له می شی.
تو نمی فهمی دیگه برای چی باید زنده بمونی؟ نمی دونی دیگه چه دلیلی برای زنده بودن داری؟ درب وداغونی، حالا فقط از خدا یه چیز می خوای....
مردن!
این وضعیتی بود که دقیقا سه روز قبل از کلاس برای من پیش اومد. این شدیدترین ضربه ی روحی من در کل زندگی بود،اینقدر شدید که من تصمیم گرفته بودم خودکشی کنم و مطمئنا اینقدر کله خر بودم که همچین کاری بکنم.
بنیان های ذهنی من مثل ارگ بم فرو ریخته بود و اگر قرار بود شکل بگیرد باید از اساس ساخته می شد. این حتما لطف خدا بود........که: گاهی اوقات برکات خداوند با شکستن همه ی شیشه ها وارد می شوند.و دوباره برجی بلند ساخته شد،برجی که هر روز داره بلند تر می شه....و من امروز یسیار شادم...
ناگهان شرایط عوض می شود بدون اینکه بفهمی خودت به جوابت می رسی! هر وقت فکر می کنم اصلا چی شد که من در کلاس تکنیک ذهن شرکت کرده ام، این اتفاقات ساده چطور من را راهنمایی کرد؟ فقط زنجیری را می بینم که از یک حلقه به بعدش را یافته ام....
جدا از تاثیر خود کلاس و شرایط بعد از کلاس خود شرکت کردن من در کلاس هم یک ماجرای شگفت انگیز و شاید معجزه بود! برای من برای کسی که همیشه سعی کرده بودم کل ماجرای هستی را در چارچوب قوانین علمی ببینم؛ برای منی که اصلا به دخالت نیروهای معنوی اعتقادی نداشتم و منی که فکر می کردم همه چیز انسان در ید قدرت خود اوست.برای من که حاضر بودم برای هدفهایم خیلی چیز ها را له کنم واین را قانون اول جهان می دونستم......
خدای مهربون برای همه چیز ممنون.....
به قول کوروش: من ماجرا را با شما سهیم می شوم چون از ظرف وجود من بیشتر است
در تابستان پارسال که به خانه ی دایی ام رفته بودم. خب چون دایی سر کار بودند و علی آقا هم بیرون بودند. من توی اتاق علی گیر کرده بودم و خیلی حوصله ام سر رفته بود که توی قفسه ی کتاب اون چند تا کتاب برداشتم که بخونم. یکی از کتاب ها سفر به دشت ستارگان(پائولو کوئیلو) بود! خلاصه من یه چند صفحه ای از کتاب را خوندم و اون را آوردم شهرکرد ؛ بعد از کلی وقت شروع به خواندن اون کردم ومطالعه ی من خیلی زیاد طول کشید(با این توضیح که من کلا خیلی سریع مطالعه می کنم) چون فضای اون کاملا با کتاب هایی که قبلا خونده بودم متفاوت بود.
شاید اینکه آدم از پسر دایی اش یک کتاب قرض بگیرد و بخوند یک اتفاق عادی باشه. ؛ اگرچه بعد از اون هم چند کتاب دیگه به من معرفی شد یا خریدم. .کتاب هایی مثل: گزیده اشعار نیچه، چنین گفت زرتشت(نیچه)، یادداشتهای روزهای تنهایی (مارکز)، و یک سری رمان مثل:چشم سوزن و.... ولی هیچ کدام من را متعجب نکرد. چون هم فضای اون ها فضای مطالعه ی من بود و هم از طرف افرادی رسید که از اونها همین انتظار را داشتم؛ ولی برای من عجیب بود که این کتاب از علی به دست من برسد(انتظار ذهنی من از مطالعه ی علی یک رمان خانوادگی بود). در ضمن من هم اهل این جور داستان ها(با بعد معنوی عمیق و غالب) نبودم!
ماجرای عجیب دوم این بود که: یکی از شاگردانم توی علوی کتاب قانون توانگری(کاترین پاندر؛ترجمه گیتی خوشدل) را آورد و خیلی تعریف کردو....من هم کتاب را قرض گرفتم و قرار شد که دو هفته بعد کتاب را پس بدهم. این دو هفته گذشت و من اصلا کتاب را نخوانده بودم.بعد از یک مدتی، من سراغ کتاب رفتم و اون را خواندم. اتفاقا خواندن این کتاب هم خیلی طول کشید!
این دفعه ی اول نبود که یک نفر به من کتابی را پیشنهاد کنه و من بخونمش.این کاملا طبیعیه که توی زندگی هر کسی یه دوست به آدم کتابی را معرفی کنه.ولی آخه رابطه ی من واون آقا اصلا یه رابطه ی صمیمانه نبود و از طرفی من هر وقت جایی می دیدم کسی از این کتابهای رمز موفقیت و موفقیت در چند دقیقه و... می خونه؛ذهنی مسخره اش می کردم که برو بابا!انگار موفقیت قانون داره؟!باید فکر کنی و بجنگی تا برنده بشی.اصلا و ابدا فضای ذهنی من مال این حرفها نبود....تیپ اون آقا هم به این مسائل نمی خورد.ولی این کتاب به شدت من را تحت تاثیر قرار داد وخیلی به من دید دادو نگاه من را به مسائل عوض کرد.
سوم :حدود یک ماه و نیم پیش رضا(یکی از دوستانم که الکترونیک دانشگاه خودمون می خونه و از دبستان با هم دوست هستیم) سراغ من اومد و اصرار که: آره! یک کلاسی هست که من رفتم، خیلی خوبه و فلانه و بهمانه و .... و باید حتما بیایی!از این طرف من هم سوال که: آخه این چه کلاسیه که اینقدر خوبه؟! و اون هیچی نمی گفت؛ فقط می گفت: که باید شرکت کنی...
این آقا رضا با اینکه دوست قدیمی منه ولی خب به نظر من یه کمی سوررئالیسته!از گوشه کنار حرفهای اون فهمیدم که کلاس احتمالا TM,Meditation هست و جو کلااس هم یه جو معنوی-عرفانی (و نه مذهبی) هست! ولی آخه هر کی غیر از رضا به من این پیشنهاد را می کرد، اعتبارش خیلی بیشتر بود!چون رضا اصلا اهل این جور برنامه ها نبود.رضا _با همه ی علاقه ام به او_ خیلی سطحی تر از این مسائل بود و واقعا قضاوت من این بود که فضای کلاس یه تاثیر آنی روی اون داشته و اون جوگیر شده....
از اون طرف هر روز رضا اصرار که: آره حتما بیا!نمی دونم چی شد که همون دفعه ی اول که رضا گفت؛ یه حسی به من گفت: برو! و من گفتم: باشه!
من واقعا از نظر فکری قصد شرکت توی کلاس را نداشتم و وقتی تصمیمی می گیرم،خیلی توی اون جدی هستم. ولی شاید برای اولین بار یک نیرویی به من می گفت: شرکت کن! خب من هم به حرف اون نیروهه گوش کردم وتوی کلاس شرکت کردم؛ با خودم گفتم: جهنم!مگه حالا من این پول را چیکار می کردم؟حال سه روز می رم کلاس ببینم چیه؟بزار با طناب این دو باره بریم تو چاه!
و این طوری شد که من توی کلاس شرکت کردم.
و چهارم: من کلا آدم خیلی عاطفی و به شدت احساساتی هستم؛هر چند سعی می کنم که نشون ندهم ولی خب این نقطه ی حساس زندگی منه و مسائل عاطفی خیلی من را به هم می ریزه.برای همین عادت کرده ام که به آدم های محدودی وابستگی عاطفی پیدا کنم تا کمتر به هم بریزم.همین مساله باعث می شه که وابستگی من به اونها خیلی شدید باشه و اگه از طرف اونها مورد بی توجهی قرار بگیرم؛واقعا داغون می شم.
حالا این را داشته باشین و فکر کنید در تمام روزها و شبها فقط و فقط به یک نفر فکر می کنید. با همه ی وجودتون دوستش دارید و حاضری همه ی زندگی ات را بدی تا یک لحظه پیش اون باشی.حاضری هر کاری بکنی تا به اون برسی.هدف برای تو این طور تعریف می شه:رسیدن به اون....
اون وقت خیلی راحت،همه ی احساسات تو،همه ی عشق و علاقه ی تو، نادیده گرفته می شه.تو خواهش می کنی، همه ی غرورت رو زیر پا می زاری،همه ی اون چیز هایی که خیلی برای تو مهم بوده،همه ی اون چیزهایی که تو با اونها تعریف می شدی.تو التماس می کنی، گریه می کنی، و تو خیلی راحت می شکنی، خورد میشی، له می شی.
تو نمی فهمی دیگه برای چی باید زنده بمونی؟ نمی دونی دیگه چه دلیلی برای زنده بودن داری؟ درب وداغونی، حالا فقط از خدا یه چیز می خوای....
مردن!
این وضعیتی بود که دقیقا سه روز قبل از کلاس برای من پیش اومد. این شدیدترین ضربه ی روحی من در کل زندگی بود،اینقدر شدید که من تصمیم گرفته بودم خودکشی کنم و مطمئنا اینقدر کله خر بودم که همچین کاری بکنم.
بنیان های ذهنی من مثل ارگ بم فرو ریخته بود و اگر قرار بود شکل بگیرد باید از اساس ساخته می شد. این حتما لطف خدا بود........که: گاهی اوقات برکات خداوند با شکستن همه ی شیشه ها وارد می شوند.و دوباره برجی بلند ساخته شد،برجی که هر روز داره بلند تر می شه....و من امروز یسیار شادم...
نوشته شده توسط مهدی در 16:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385
اما من شما را دوست می داشتم
شازده کوچولو گفت: روی سیاره ی من یک گل سرخ وجود داره که هر روز به اون آب میدم و گیاهان مزاحم اطرافش را می کنم.سیاره ی من اینقدرکوچیکه که هر وقت دلم می گیره اگه کمی صندلی ام را جابجا کنم؛می تونم غروب خورشید را تماشا کنم.
روی سیاره ی من دوتا آتشفشان هست که هر چند وقت یکبار دوده ی اونها را می گیرم.روی یکی از اونها غذا می پزم؛ولی آدم که از آینده اش خبر نداره؛ شاید یک روز این آتشفشان خاموش شد ومن مجبور شدم از اون یکی استفاده کنم.
شازده کوچولو رفت ورفت تا وارد یک باغ گل سرخ شد؛وقتی این همه گل سرخ را دید گفت:وای خدای من این همه گل سرخ!گل سرخ من همیشه به من گفته بود که تنهاگل سرخ کل کهکشان هاست!بعد کمی فکر کرد وگفت:ولی همه ی شما با گل سرخ من فرق می کنید، چون یکی هست که گل سرخ من را دوست داره...،کسی که هر روز به اون فکر می کنه.....
(شازده کوچولو،آنتوان دوسنت اگزوپری)
من کی هستم؟!who am I?
چند روز پیش یکی از دوستان گفت که:وقتی تو خودت را معرفی نمی کنی،نمیگی که کی هستی وآدرس را هم به کسی نمی دهی این وبلاگ نوشتن به چه درد می خوره؟برو روی کاغذ بنویس و بعد اونها را دور بینداز....
روزی استادم به من گفت:"یک نقاش بایدتصویر کند تا آرام باشد،یک خواننده باید بخواند تا آرام باشد و نویسنده باید بنویسد"،من می نویسم تا آرام شوم.من می نویسم تا به سوی پذیرش واقعیات بروم.من برای تعریف تو نمی نویسم.من برای خودم زندگی می کنم. من می نویسم چون از ظرف وجودم بیشتر است. پس با تو سهیم می شوم....
دوست خوبم اینترنت یک دنیای مجازی است و در این دنیا من داریوش هستم. فقط همین! چون باید یک اسم داشته باشم.
ASL PLZ!
فقط خدا می داند من چند بار به این در خواست پاسخ داده ام.واقعا من را می بخشید!خب به چه درد شما میخوره اگه بگم من مهدی متولد 63 ، دانشجوی سیالات! اینکه پدرم فلان،مادرم بهمان،خواهرم اون......چه مشکلی از دنیا را حل می کنه؟خب حالا خودم را معرفی کردم...آنگونه که همه انتظار داشتند!
من یک موجودم، روی یکی از میلیونها کهکشان، روی یکی از میلیاردها سیاره!یک موجود کاملا منحصر به فرد و در عین حال معمولی.من هم روی سیاره ای زندگی می کنم که روی اون فقط یک گل سرخ هست؛که با همه ی گلهای سرخ دنیا فرق می کنه!
روی سیاره ای که هر وقت غمگین می شوم غروب خورشید را تماشا می کنم....
توی زندگی من،روی سیاره ی من؛ من فقط یک آتشفشان داشتم که حتی اگه یه روز دوده می گرفت؛ اگه یه روز خاموش می شد؛ من دیگه آتشفشانی نداشتم تا با اون به زندگیم گرما بدم.
نمی دونم این خوب بوده یا بد بوده؟! اما الان آتشفشان من خاموش شده. نمی دونم الی می دونستی چقدر به تو وابسته ام!نمی دونم،می دونستی شعله ی زندگی منی! به هر حال تو خاموش شدی!خب این هم زیباست.ولی من هنوز زندگی می کنم؛با اینکه خاموش شدی ولی هنوز هستی.هنوز گل سرخی هست که من دوستش دارم و من هنوز دوستت دارم.خانواده ام هستند؛انسان ها هنوز هستند. و من چقدر نیاز دارم که همه را دوست بدارم ودنیا چقدر نیازمند عشق من است.من دوباره زندگی می کنم، اما این بار با شعله ی عشق خودم.
به قول کوروش؛من یک توپ بیلیارد نیستم که برخورد توپهای اطراف سرنوشتم را تعین کنه. این من هستم که تصمیم می گیرم چه سرنوشتی داشته باشم و من یک زندگی مستفل دارم.
نمی دونم توی زندگی یک دختر،توی زندگی یک فرشته؛چندتا پسر پیدا می شن که واقعا عاشق اون باشن. نه به خاطر پول،نه به خاطر کلاس،نه به خاطر خوش تیپی و خوشگلی....
اما من شما را دوست می داشتم و هنوز دوستت دارم...
روزی از تو خواستم که برای همیشه ودر هر کجا باشیم،عاشقانه همدیگر را دوست بداریم
و تو گفتی که چون زندگی قابل پیش بینی نیست نمیتوانی!
و من گریه کردم و با خود اندیشیدم:"گویی عشق هم اندازه ای دارد"
و با خود گفتم: هیچ گاه دوست داشتن را از هیچ کس دریغ نکن!
روی سیاره ی من دلایل دیگری برای زندگی بود. این من بودم که همیشه تو را می دیدم و بقیه را فراموش کرده بودم؛ و شاید امروز گل سرخ دیگری روی سیاره ام رویید.....که من اعتقاد دارم: گاهی اوقات برکات خداوند با شکستن همه ی شیشه ها وارد می شود....
حالم از این یادداشتم به هم می خوره. خیلی فضاش احساسی شده!.ولی واقعا بار عاطفی ماجرا برای من سنگین بوده....
روی سیاره ی من دوتا آتشفشان هست که هر چند وقت یکبار دوده ی اونها را می گیرم.روی یکی از اونها غذا می پزم؛ولی آدم که از آینده اش خبر نداره؛ شاید یک روز این آتشفشان خاموش شد ومن مجبور شدم از اون یکی استفاده کنم.
شازده کوچولو رفت ورفت تا وارد یک باغ گل سرخ شد؛وقتی این همه گل سرخ را دید گفت:وای خدای من این همه گل سرخ!گل سرخ من همیشه به من گفته بود که تنهاگل سرخ کل کهکشان هاست!بعد کمی فکر کرد وگفت:ولی همه ی شما با گل سرخ من فرق می کنید، چون یکی هست که گل سرخ من را دوست داره...،کسی که هر روز به اون فکر می کنه.....
(شازده کوچولو،آنتوان دوسنت اگزوپری)
من کی هستم؟!who am I?
چند روز پیش یکی از دوستان گفت که:وقتی تو خودت را معرفی نمی کنی،نمیگی که کی هستی وآدرس را هم به کسی نمی دهی این وبلاگ نوشتن به چه درد می خوره؟برو روی کاغذ بنویس و بعد اونها را دور بینداز....
روزی استادم به من گفت:"یک نقاش بایدتصویر کند تا آرام باشد،یک خواننده باید بخواند تا آرام باشد و نویسنده باید بنویسد"،من می نویسم تا آرام شوم.من می نویسم تا به سوی پذیرش واقعیات بروم.من برای تعریف تو نمی نویسم.من برای خودم زندگی می کنم. من می نویسم چون از ظرف وجودم بیشتر است. پس با تو سهیم می شوم....
دوست خوبم اینترنت یک دنیای مجازی است و در این دنیا من داریوش هستم. فقط همین! چون باید یک اسم داشته باشم.
ASL PLZ!
فقط خدا می داند من چند بار به این در خواست پاسخ داده ام.واقعا من را می بخشید!خب به چه درد شما میخوره اگه بگم من مهدی متولد 63 ، دانشجوی سیالات! اینکه پدرم فلان،مادرم بهمان،خواهرم اون......چه مشکلی از دنیا را حل می کنه؟خب حالا خودم را معرفی کردم...آنگونه که همه انتظار داشتند!
من یک موجودم، روی یکی از میلیونها کهکشان، روی یکی از میلیاردها سیاره!یک موجود کاملا منحصر به فرد و در عین حال معمولی.من هم روی سیاره ای زندگی می کنم که روی اون فقط یک گل سرخ هست؛که با همه ی گلهای سرخ دنیا فرق می کنه!
روی سیاره ای که هر وقت غمگین می شوم غروب خورشید را تماشا می کنم....
توی زندگی من،روی سیاره ی من؛ من فقط یک آتشفشان داشتم که حتی اگه یه روز دوده می گرفت؛ اگه یه روز خاموش می شد؛ من دیگه آتشفشانی نداشتم تا با اون به زندگیم گرما بدم.
نمی دونم این خوب بوده یا بد بوده؟! اما الان آتشفشان من خاموش شده. نمی دونم الی می دونستی چقدر به تو وابسته ام!نمی دونم،می دونستی شعله ی زندگی منی! به هر حال تو خاموش شدی!خب این هم زیباست.ولی من هنوز زندگی می کنم؛با اینکه خاموش شدی ولی هنوز هستی.هنوز گل سرخی هست که من دوستش دارم و من هنوز دوستت دارم.خانواده ام هستند؛انسان ها هنوز هستند. و من چقدر نیاز دارم که همه را دوست بدارم ودنیا چقدر نیازمند عشق من است.من دوباره زندگی می کنم، اما این بار با شعله ی عشق خودم.
به قول کوروش؛من یک توپ بیلیارد نیستم که برخورد توپهای اطراف سرنوشتم را تعین کنه. این من هستم که تصمیم می گیرم چه سرنوشتی داشته باشم و من یک زندگی مستفل دارم.
نمی دونم توی زندگی یک دختر،توی زندگی یک فرشته؛چندتا پسر پیدا می شن که واقعا عاشق اون باشن. نه به خاطر پول،نه به خاطر کلاس،نه به خاطر خوش تیپی و خوشگلی....
اما من شما را دوست می داشتم و هنوز دوستت دارم...
روزی از تو خواستم که برای همیشه ودر هر کجا باشیم،عاشقانه همدیگر را دوست بداریم
و تو گفتی که چون زندگی قابل پیش بینی نیست نمیتوانی!
و من گریه کردم و با خود اندیشیدم:"گویی عشق هم اندازه ای دارد"
و با خود گفتم: هیچ گاه دوست داشتن را از هیچ کس دریغ نکن!
روی سیاره ی من دلایل دیگری برای زندگی بود. این من بودم که همیشه تو را می دیدم و بقیه را فراموش کرده بودم؛ و شاید امروز گل سرخ دیگری روی سیاره ام رویید.....که من اعتقاد دارم: گاهی اوقات برکات خداوند با شکستن همه ی شیشه ها وارد می شود....
حالم از این یادداشتم به هم می خوره. خیلی فضاش احساسی شده!.ولی واقعا بار عاطفی ماجرا برای من سنگین بوده....
نوشته شده توسط مهدی در 14:12 | | لینک به این مطلب

