سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
می گن بین کورها یک چشمی بودن جرمه
الان که دارم پیش نویس یادداشتم را می نویسم، ساعت 11:50 روز دوشنبه 18/2/85 است و من خیلی حالم گرفته است. دیشب اصلا خوب نخوابیدم. دیروز (presentation) ام را برای سومین هفته ی متوالی دو در کرده ام. میان ترم ها دارند مثل رگبار بر سرم فرود می آیند. می خواهم مثبت بیندیشم؛ و من نمی دانم قدم زدن در طوفان لذت بخش است؟! مانند ترم های گذشته تقریبا بلافاصله بعد از اونها پایان ترم است و هیچ را هیچ مامنی نیست. جز خدا!
این آلرژی من هم حسابی کار دستم داده! اردیبهشت ماه عشق من است ولی من به گرد گیاهان حساسیت دارم. صبح برای کاری از شهر خارج شدم و به همین علت n بار متوالی پشت فرمان عطسه کردم.
چند روز قبل مهدی بهاریزاده زنگ زد و گفت با چندتا از بچه های صنعتی اردو برویم. جدا از طبیعت فوق العاده ی سرداب رستمی، دوستان مهدی_که اکثرا قدرت یا مواد بودند_ بچه های خیلی باحالی بودند و خیلی خوش گذشت.یک اتفاق جالب دیگه هم رخ داد. در سر چشمه ی سرداب بجز ما و چند خانواده؛ چند تا پسر دیگه هم اومده بودند. خب اونها بعد از اینکه نهارشان را کوفت کردند! خیلی راحت یک پیک نیک آوردند و در کمال آرامش تریاک کشیدند! نه مراعات خانواده ها را کردند و نه...... ؛ تازه قضیه به همین جا ختم نشد و بعد عرق هم میل فرمودند و بد مستی کردند.
واقعا اوضاع اعتیاد وحشتناک شده! یکی از بچه های مدرسه مان(ر- ص.ف) که متاسفانه الان هم با من همکلاسی است؛خودش معتاده و کارش فروش اکس، شیشه و......این جور چیزهاست و درآمد خیلی خوبی هم داره! حشیش هم که دیگه شده: خلاف سبک! (ح- ب) و(م- ر) دوتا از پسر های هم کلاسی حال! این طور که میگن زیاد می کشن و خیلی های دیگه را هم می دونم گه گاهی می کشند.....قضیه ی رستم را سعی کرده ایم بین بچه های هم کلاسی سابق! نگه داریم تا گندش در نیاد و شاید اگه یه روزی بر گشت یه پلی پشت سرش باشه.حیف اون پسر با اون همه استعداد....
الان واقعا دارم درک می کنم که آدم ها چطوری معتاد می شن! من 17 واحد دارم،کار می کنم،ماشین دارم،ورزش می کنم، با دوستانم بیرون میروم؛ ولی باز هم گاهی حالم از زندگی ام به هم می خورد!....
اون روز با بچه های صنعتی واقعا خوش گذشت. ولی دانشگاه ما چی؟ فکر می کنم اگه بخواهم توانگرانه فکر کنم بهتره هیچی نگم! همش کوتاه بینی! همش منفی نگری! همش تلاش برای خورد کردن یکی-اون هم نه برای تفریح بلکه از روی کینه-! همش انرژی منفی...... اوضاع طوری شده که من تصمیم گرفتم دیگه اردوی دانشگاه نرم! و فقط با دوستام برم بیرون. اوضاع وقتی خراب تر می شه که چندتا دختر هم باشن.... نه آدم راحته شوخی بکنه . نه می تونه شیطنت بکنه. نه هیچ کاری. و تازه یک عده پسر حال به هم زن هم پیدا می شن که لوس بازی در بیارن.....توی همچین جوی شما اگه کوچکترین کاری بکنین همه فکر می کنن می خوای جلب توجه کنی!. حالا خر بیار و باقالی بار کن که: ای بابا! من اصلا یکی از اینها را به رسمیت نمی شناسم.اگر یه کم؛ فقط یه کم برای کنکور خوانده بودم، الان مثل خیلی های دیگه ای که تهران هستند،من هم بودم؛ ولی خب.....یه کمی زود متوجه شدم!
این جو لعنتی کم کم داره من را هم می گیره! من هم دارم بد بین می شم؟ من هم نمی تونم به کسی اعتماد کنم؟ نه! من نمی خوام این طوری بشه! و این طوری هم نمی شه.......
اینجا کشتارگاه وقت است. اینجا من نمی توانم شیطنت کنم. نمی توانم حتی آزاد باشم. اینجا مثل یک زندان بزرگ می مونه. یک زندان با درهای باز! اینجا من مجبورم که پسر خوبی باشم. ولی من نمی خواهم باشم.هیچ وقت هم نبوده ام و حتی نمی توانم ادای آن را در بیاورم.
من می دونم سرنوشتم چیه! 1 سال دیگه برای من زنی می گیرن که حتما اون هم دختر خوبیه! احتمالا هم خوشگل وهم پولداره!2 سال بعد صاحب بچه می شم و یک نسل بد بخت دیگه روی زمین به وجود می آد!نسل سوخته...
نه! من این زندگی را نمی خوام. برای من مهمه که یک نفر باشه که من را درک کنه. یک نفر که بتونم اون را بپرستم. خدایا....
من نمی خوام زنم فقط شریک مالی و جنسیه من باشه. این اسمش زندگی نیست! من... این... زندگی را... نمی خوام!
نمی خوام بگم برای من مهم نیست که زنم خوشگل و خوشتیپ باشه(چون چاخان کرده ام)
نمی گم چیزایی که واسه بقیه مهمه برای من مهم نیست.
ولی چیزی که هست اینه که برای من خیلی مهمه که من عاشق زنم باشم.
شاید توی دنیای امروزی این خیلی فانتزی باشه؛ ولی من توی همین عالم مجازی زندگی می کنم و فکر نمی کنم کتمان رویا معنی حقیقت بدهد....
شاید یه یک ماهی دیگه چیزی ننویسم......تا بعد
این آلرژی من هم حسابی کار دستم داده! اردیبهشت ماه عشق من است ولی من به گرد گیاهان حساسیت دارم. صبح برای کاری از شهر خارج شدم و به همین علت n بار متوالی پشت فرمان عطسه کردم.
چند روز قبل مهدی بهاریزاده زنگ زد و گفت با چندتا از بچه های صنعتی اردو برویم. جدا از طبیعت فوق العاده ی سرداب رستمی، دوستان مهدی_که اکثرا قدرت یا مواد بودند_ بچه های خیلی باحالی بودند و خیلی خوش گذشت.یک اتفاق جالب دیگه هم رخ داد. در سر چشمه ی سرداب بجز ما و چند خانواده؛ چند تا پسر دیگه هم اومده بودند. خب اونها بعد از اینکه نهارشان را کوفت کردند! خیلی راحت یک پیک نیک آوردند و در کمال آرامش تریاک کشیدند! نه مراعات خانواده ها را کردند و نه...... ؛ تازه قضیه به همین جا ختم نشد و بعد عرق هم میل فرمودند و بد مستی کردند.
واقعا اوضاع اعتیاد وحشتناک شده! یکی از بچه های مدرسه مان(ر- ص.ف) که متاسفانه الان هم با من همکلاسی است؛خودش معتاده و کارش فروش اکس، شیشه و......این جور چیزهاست و درآمد خیلی خوبی هم داره! حشیش هم که دیگه شده: خلاف سبک! (ح- ب) و(م- ر) دوتا از پسر های هم کلاسی حال! این طور که میگن زیاد می کشن و خیلی های دیگه را هم می دونم گه گاهی می کشند.....قضیه ی رستم را سعی کرده ایم بین بچه های هم کلاسی سابق! نگه داریم تا گندش در نیاد و شاید اگه یه روزی بر گشت یه پلی پشت سرش باشه.حیف اون پسر با اون همه استعداد....
الان واقعا دارم درک می کنم که آدم ها چطوری معتاد می شن! من 17 واحد دارم،کار می کنم،ماشین دارم،ورزش می کنم، با دوستانم بیرون میروم؛ ولی باز هم گاهی حالم از زندگی ام به هم می خورد!....
اون روز با بچه های صنعتی واقعا خوش گذشت. ولی دانشگاه ما چی؟ فکر می کنم اگه بخواهم توانگرانه فکر کنم بهتره هیچی نگم! همش کوتاه بینی! همش منفی نگری! همش تلاش برای خورد کردن یکی-اون هم نه برای تفریح بلکه از روی کینه-! همش انرژی منفی...... اوضاع طوری شده که من تصمیم گرفتم دیگه اردوی دانشگاه نرم! و فقط با دوستام برم بیرون. اوضاع وقتی خراب تر می شه که چندتا دختر هم باشن.... نه آدم راحته شوخی بکنه . نه می تونه شیطنت بکنه. نه هیچ کاری. و تازه یک عده پسر حال به هم زن هم پیدا می شن که لوس بازی در بیارن.....توی همچین جوی شما اگه کوچکترین کاری بکنین همه فکر می کنن می خوای جلب توجه کنی!. حالا خر بیار و باقالی بار کن که: ای بابا! من اصلا یکی از اینها را به رسمیت نمی شناسم.اگر یه کم؛ فقط یه کم برای کنکور خوانده بودم، الان مثل خیلی های دیگه ای که تهران هستند،من هم بودم؛ ولی خب.....یه کمی زود متوجه شدم!
این جو لعنتی کم کم داره من را هم می گیره! من هم دارم بد بین می شم؟ من هم نمی تونم به کسی اعتماد کنم؟ نه! من نمی خوام این طوری بشه! و این طوری هم نمی شه.......
اینجا کشتارگاه وقت است. اینجا من نمی توانم شیطنت کنم. نمی توانم حتی آزاد باشم. اینجا مثل یک زندان بزرگ می مونه. یک زندان با درهای باز! اینجا من مجبورم که پسر خوبی باشم. ولی من نمی خواهم باشم.هیچ وقت هم نبوده ام و حتی نمی توانم ادای آن را در بیاورم.
من می دونم سرنوشتم چیه! 1 سال دیگه برای من زنی می گیرن که حتما اون هم دختر خوبیه! احتمالا هم خوشگل وهم پولداره!2 سال بعد صاحب بچه می شم و یک نسل بد بخت دیگه روی زمین به وجود می آد!نسل سوخته...
نه! من این زندگی را نمی خوام. برای من مهمه که یک نفر باشه که من را درک کنه. یک نفر که بتونم اون را بپرستم. خدایا....
من نمی خوام زنم فقط شریک مالی و جنسیه من باشه. این اسمش زندگی نیست! من... این... زندگی را... نمی خوام!
نمی خوام بگم برای من مهم نیست که زنم خوشگل و خوشتیپ باشه(چون چاخان کرده ام)
نمی گم چیزایی که واسه بقیه مهمه برای من مهم نیست.
ولی چیزی که هست اینه که برای من خیلی مهمه که من عاشق زنم باشم.
شاید توی دنیای امروزی این خیلی فانتزی باشه؛ ولی من توی همین عالم مجازی زندگی می کنم و فکر نمی کنم کتمان رویا معنی حقیقت بدهد....
شاید یه یک ماهی دیگه چیزی ننویسم......تا بعد
نوشته شده توسط مهدی در 14:43 | | لینک به این مطلب
جمعه یکم اردیبهشت 1385
قصه ی آدم
خدا آدم را آفريد و از روح خود در او دميد. سپس به همه فرشتگان فرمان داد كه به آدم، اين اشرف مخلوقات سجده كنند. همه سجده كردند به غير از شيطان كه تكبر ورزيد و سجده نكرد و خدا او را كه طغيان و سركشي كرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نويد داد، اما شيطان در عوض سالها عبادتي كه كرده بود مهلت خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و ديگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نيز تا قيامت به او مهلت داد.
(تا اينجاشو كه همه بلد بوديم و اما ادامه داستان) ...
خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانهها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه، ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي، ...خوار درس! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي، مونسم شده رودخونهها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا ك... شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم. گفتم: ميخواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟ گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر. چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش (قرآن كريم، جلد دو، سوره توبه آيه 3953) بزرگترين اشتباهه زندگيش بود. (توضيح: اين كتاب هيچ وقت از وزارت ارشاد مجوز چاپ نگرفت). خدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سيدي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
- منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتيك تره!
- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه:
....
فعلا تو كف بمونيد
(تا اينجاشو كه همه بلد بوديم و اما ادامه داستان) ...
خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانهها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه، ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي، ...خوار درس! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي، مونسم شده رودخونهها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا ك... شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم. گفتم: ميخواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟ گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر. چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش (قرآن كريم، جلد دو، سوره توبه آيه 3953) بزرگترين اشتباهه زندگيش بود. (توضيح: اين كتاب هيچ وقت از وزارت ارشاد مجوز چاپ نگرفت). خدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سيدي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
- منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتيك تره!
- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه:
....
فعلا تو كف بمونيد
نوشته شده توسط مهدی در 21:38 | | لینک به این مطلب

