دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385
شاهزادهء شهر برفی
روزی روزگاری پادشاهی بود که توی یک سرزمین قشنگ که دشتهای سرسبز و کوههای بلندی دورتا دور اون را گرفته بودند، زندگی می کرد.
پادشاه ما اگرچه سبیلهایی به این کلفتی داشت ولی آدم خیلی خوبی بود همهء مردم شهر اون را دوستش داشتند.
پادشاه قصهء من خیلی هم شاه پولداری نبود! خیلی هم زورش زیاد نبود!(یا حداقل زور نمی گفت.)اصلا هم از این سلطان های متکبری که انگار از دماغ فیل افتاده اند نبود. ولی خیلی آدم مهربونی بود و همین کافی بود.....
پادشاه قصهء من قلعه ای داشت که به زحمت از یه خونهء معمولی بزرگتر بود و توی اون درختهای ابریشم، سیب و زردآلو بود. توی این قلعه همه همدیگه رو دوست داشتن، هرچند بعضی وقتها هم به هم دعوا می کردند!
بهار که می شد، حیاط این قلعه پر از گل های شمعدونی و بنفشه بود. انگار یه تیکه از بهشت روی زمین افتاده بود.
پادشاه قصهء ما یک ملکه داشت که خیلی خانوم و با شخصیت بود(و البته برای چنین شاهی همچین ملکه ای هم لازم بود.). این پادشاه و ملکه- طوری که همهء مردم می گفتن-یه گنج خیلی بزرگ داشتن. اونها این گنج را پیدا نکرده بودند! برای تک تک ذره های این گنج زحمت زیادی کشیده بودند.
گنج اونها سه تا شاخه گل بود. سه تا شاخه گلی که هر کدومشون یه جور و یه رنگی بود و به خاطر همین همیشه به قصر طراوت می دادند. گنج اونها سه تا شاهدخت بی نظیر بود!
نرگس: دندانپزشک بود و اینقدر مدیر بود که حتی روی شاه و ملکه هم تاثیر می گذاشت.
مریم با زکاوت که آرشیتکت بود و ایتالیایی و انگلیسی را راحت صحبت می کرد.
و بالاخره مینا(سیمین) مهربون و با احساس که هنوز درس می خوند....
بله پادشاه یه پسر هم داشت که ولیعهد تاج .و تخت بود. پسر خوب و خوش اخلاقی بود، هر چند بعضی وقتها هم کارهای بدی می کرد ولی ته قلبش همه را دوست داشت.
خوب همانطوری که گفتم پادشاه و ملکه همهء زندگیشان را صرف این شاهزاده ها کرده بودند و آرزو داشتند آن طوری که خودشان سالها پیش تحصیل کرده بودند، آنها هم بتوانند بدون هیچ دغدغه ای درس بخوانند و از هر نظر شرایط یک زندگی راحت را برایشان فراهم می کردند.
همهء مردم به ساکنان این قصر حسرت می خوردند و آرزو می کردند کاش حتی برای یک روز در قصر آنها بودند.
بچه ها این شاهزادهء خوشبخت یه مشکل بزرگ داشت. اون عاشق شده بود!عاشق گل سرخی که حاضر بود برای این تنها عشق زندگیش کلیه هاش را هم هدیه بده!
توی همون سرزمین فرشته ای چشم عسلی هم زندگی میکرد.او ظریف و طناز بود. تنش مثل گلهای شقایق قشنگ بود و ظاهرش حرکاتش، نگاهش و حتی لباسش! نشون می داد که از هر نظر زیبا و لطیف است.
هر روز که می گذشت، شازده تکیده تر می شد و موهای سرش بیشتر می ریخت. هر شب وقتی می خوابید آرزو می کرد که کاش اون فرشته هم کنارش بود، وقتی درس می خوند دلش می خواست کاش پیش اون بود. خلاصه همه ی فکر و زندگی اش شده بود اون!
آهان چیزه.....
راستش آخر قصه ام هنوز یادم نیومده!
ولی چیزی که هست اینه که توی شهر قصه ها هنوز برف بند نیومده!
این قصهء ناتموم را تقدیم می کنم
اول به اونی که الهام بخش زندگیم و تنها دلیله زنده بودنمه!
بعد به پدر،مادر و آبجی های گلم که همشون فرشته های مهربون خدا هستند........
پادشاه ما اگرچه سبیلهایی به این کلفتی داشت ولی آدم خیلی خوبی بود همهء مردم شهر اون را دوستش داشتند.
پادشاه قصهء من خیلی هم شاه پولداری نبود! خیلی هم زورش زیاد نبود!(یا حداقل زور نمی گفت.)اصلا هم از این سلطان های متکبری که انگار از دماغ فیل افتاده اند نبود. ولی خیلی آدم مهربونی بود و همین کافی بود.....
پادشاه قصهء من قلعه ای داشت که به زحمت از یه خونهء معمولی بزرگتر بود و توی اون درختهای ابریشم، سیب و زردآلو بود. توی این قلعه همه همدیگه رو دوست داشتن، هرچند بعضی وقتها هم به هم دعوا می کردند!
بهار که می شد، حیاط این قلعه پر از گل های شمعدونی و بنفشه بود. انگار یه تیکه از بهشت روی زمین افتاده بود.
پادشاه قصهء ما یک ملکه داشت که خیلی خانوم و با شخصیت بود(و البته برای چنین شاهی همچین ملکه ای هم لازم بود.). این پادشاه و ملکه- طوری که همهء مردم می گفتن-یه گنج خیلی بزرگ داشتن. اونها این گنج را پیدا نکرده بودند! برای تک تک ذره های این گنج زحمت زیادی کشیده بودند.
گنج اونها سه تا شاخه گل بود. سه تا شاخه گلی که هر کدومشون یه جور و یه رنگی بود و به خاطر همین همیشه به قصر طراوت می دادند. گنج اونها سه تا شاهدخت بی نظیر بود!
نرگس: دندانپزشک بود و اینقدر مدیر بود که حتی روی شاه و ملکه هم تاثیر می گذاشت.
مریم با زکاوت که آرشیتکت بود و ایتالیایی و انگلیسی را راحت صحبت می کرد.
و بالاخره مینا(سیمین) مهربون و با احساس که هنوز درس می خوند....
بله پادشاه یه پسر هم داشت که ولیعهد تاج .و تخت بود. پسر خوب و خوش اخلاقی بود، هر چند بعضی وقتها هم کارهای بدی می کرد ولی ته قلبش همه را دوست داشت.
خوب همانطوری که گفتم پادشاه و ملکه همهء زندگیشان را صرف این شاهزاده ها کرده بودند و آرزو داشتند آن طوری که خودشان سالها پیش تحصیل کرده بودند، آنها هم بتوانند بدون هیچ دغدغه ای درس بخوانند و از هر نظر شرایط یک زندگی راحت را برایشان فراهم می کردند.
همهء مردم به ساکنان این قصر حسرت می خوردند و آرزو می کردند کاش حتی برای یک روز در قصر آنها بودند.
بچه ها این شاهزادهء خوشبخت یه مشکل بزرگ داشت. اون عاشق شده بود!عاشق گل سرخی که حاضر بود برای این تنها عشق زندگیش کلیه هاش را هم هدیه بده!
توی همون سرزمین فرشته ای چشم عسلی هم زندگی میکرد.او ظریف و طناز بود. تنش مثل گلهای شقایق قشنگ بود و ظاهرش حرکاتش، نگاهش و حتی لباسش! نشون می داد که از هر نظر زیبا و لطیف است.
هر روز که می گذشت، شازده تکیده تر می شد و موهای سرش بیشتر می ریخت. هر شب وقتی می خوابید آرزو می کرد که کاش اون فرشته هم کنارش بود، وقتی درس می خوند دلش می خواست کاش پیش اون بود. خلاصه همه ی فکر و زندگی اش شده بود اون!
آهان چیزه.....
راستش آخر قصه ام هنوز یادم نیومده!
ولی چیزی که هست اینه که توی شهر قصه ها هنوز برف بند نیومده!
این قصهء ناتموم را تقدیم می کنم
اول به اونی که الهام بخش زندگیم و تنها دلیله زنده بودنمه!
بعد به پدر،مادر و آبجی های گلم که همشون فرشته های مهربون خدا هستند........
نوشته شده توسط مهدی در 22:17 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم فروردین 1385
سیاوش کسرایی
-((... گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته،ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن،رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن،کار کردن
آرمیدن....
آری،آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش،
رقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست-))
-((زندگی را شعله باید بر فروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
آفتاب و باد وباران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش....
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان!
زندگانی شعله می خواهد.))
گفته و ناگفته،ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن،رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن،کار کردن
آرمیدن....
آری،آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش،
رقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست-))
-((زندگی را شعله باید بر فروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
آفتاب و باد وباران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش....
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان!
زندگانی شعله می خواهد.))
نوشته شده توسط مهدی در 19:4 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم فروردین 1385
نوروز
نوروز آمد. نوروز برای من همیشه زیباست. سردی دی ماه و تلخی بهمن ماه و بی عرضگی اسفندماه رو فقط به این امید می گذرونم که بهار بشه و همه چیز رو سبز و مهربون و زنده ببینم. بهار سرشار، بهار پر امید، بهار مهربان.
نوروز همیشه زیباست. اما نوروز امسال برای من خیلی متفاوته. حس می کنم این یک سال به قدر ده سال بر من گذشته. مدت مدیدی به این دل بسته بودم که نوروز رو ببینم. نوروز در هیبت یک مصلح، در هیبت یک فرشته که از آسمان به زمین می آد و تمام گرفتاری های من رو حل کنه. شاید نوش دارویی برای سهراب که هنوز زنده است.
نوروز شد، با تمام زیبایی، عظمت، قدرت، شکوه و جلال. مظهر تمام الطاف خداوند که به یک باره از دستان پنهانش بر زمین سرازیر شده و انتظار منتظرانش رو به سر رسونده.
نوروز یک هویت نیست. یک شخص نیست. یک محیط نیست. از خود اراده ای نداره. مثل یک فرشته ی بی گناه می مونه که نمی تونه بد باشه. همیشه خوبه. نوروز فقط برهه ای زمانه، بهانه ای برای زنده شدن. نفس کشیدن. سبک شدن.
نوروز مثل سالگرد تولد می مونه؛ یکی از روزهای خدا که مثل روز دیگه است. خورشید یه ساعتی از آسمون در می آد و ساعت دیگر غروب می کنه. می شه فراموشش کرد. می شه فقط به ظواهر چسبید و ظاهر رو آراسته کرد. ولی اونی که منتظره یک اتفاق خوبه، اونی که منتظره تا نسیم تازه ای بوزه و گرد خستگی و غبار اندوه رو از روی شونه هاش پاک کنه، نوروز یک بهانه است برای آغاز دوباره. برای تنفس جدید. برای دل بستن به مفهومی که هیچ وقت زوال نداره. بهانه ای برای زنده بودن و زنده موندن. بهانه ای برای ادامه دادن.
نوروز یه خاکه خوبه که انسانها هر سال دانه ی وجودشون رو در اون می کارند و به قدر ظرفیتشون از این خاک خوب استفاده می کنند. یک دانه زنده و پر امید به زیبایی تمام جوانه می زنه و یک دانه ی مرده برای ابد در زیر این خاک مدفون می شه تا این که می پوسه و به این خاک می پیونده
نوروز همیشه زیباست. اما نوروز امسال برای من خیلی متفاوته. حس می کنم این یک سال به قدر ده سال بر من گذشته. مدت مدیدی به این دل بسته بودم که نوروز رو ببینم. نوروز در هیبت یک مصلح، در هیبت یک فرشته که از آسمان به زمین می آد و تمام گرفتاری های من رو حل کنه. شاید نوش دارویی برای سهراب که هنوز زنده است.
نوروز شد، با تمام زیبایی، عظمت، قدرت، شکوه و جلال. مظهر تمام الطاف خداوند که به یک باره از دستان پنهانش بر زمین سرازیر شده و انتظار منتظرانش رو به سر رسونده.
نوروز یک هویت نیست. یک شخص نیست. یک محیط نیست. از خود اراده ای نداره. مثل یک فرشته ی بی گناه می مونه که نمی تونه بد باشه. همیشه خوبه. نوروز فقط برهه ای زمانه، بهانه ای برای زنده شدن. نفس کشیدن. سبک شدن.
نوروز مثل سالگرد تولد می مونه؛ یکی از روزهای خدا که مثل روز دیگه است. خورشید یه ساعتی از آسمون در می آد و ساعت دیگر غروب می کنه. می شه فراموشش کرد. می شه فقط به ظواهر چسبید و ظاهر رو آراسته کرد. ولی اونی که منتظره یک اتفاق خوبه، اونی که منتظره تا نسیم تازه ای بوزه و گرد خستگی و غبار اندوه رو از روی شونه هاش پاک کنه، نوروز یک بهانه است برای آغاز دوباره. برای تنفس جدید. برای دل بستن به مفهومی که هیچ وقت زوال نداره. بهانه ای برای زنده بودن و زنده موندن. بهانه ای برای ادامه دادن.
نوروز یه خاکه خوبه که انسانها هر سال دانه ی وجودشون رو در اون می کارند و به قدر ظرفیتشون از این خاک خوب استفاده می کنند. یک دانه زنده و پر امید به زیبایی تمام جوانه می زنه و یک دانه ی مرده برای ابد در زیر این خاک مدفون می شه تا این که می پوسه و به این خاک می پیونده
نوشته شده توسط مهدی در 7:48 | | لینک به این مطلب

