یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
یادداشتهای روزها
نمی دونم برای همه این وضعیت پیش می آد یا نه؟ بعضی وقتها آدم به قول معروف اصلا تو مود نیست. اصلا حوصله نداره ... اصلا بهش خوش نمی گذره. از همه چیز و همه کس خسته است و فقط دلش می خواد این وضعیت عوض بشه. دلش می خواد اما انگار همه چیز دست به دست هم داده تا به اون بد بگذره. اون وقت یه موسیقی. یه کتاب یه ترانه یه چهره ی دوست داشتنی یک دفعه همه چیز را عوض می کنه........
با یک جمله تو زیر و رو میشی دلت می خواد از همه ی اون چیزهایی که به بندت کشیدن برای همیشه رها بشی دوست داری با طبیعت یکی بشی دلت می خواد طبق غریزه ی خودت رفتار کنی و ناگهان غرق در لذت آفرینش خودت میشی....
چند روز پیش دقیقا در همین حال بودم که کتابی را که چند وقت پیش خوانده بودم(و واقعا به دلم خوش نیامده بود!) برداشتم و ورق زدم. این کتاب (یادداشتهای روزهای تنهایی) اثر گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی مشهور اسپانیولی زبان بود. این دفعه این کتاب واقعا من را لبریز از عشق کرد و نوری از امید در چشمهای من قرار داد. شاید زیبا ترین بخش این کتاب مقدمه ی آن باشد که آن را عینا آورده ام. خواندن آن را به همه توصیه می کنم.
اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه ای بپندارد و اگر این چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی ام دارد به یقین حرفی در مورد آنچه که بدان ها می اندیشم بر زبان نخواهم راند و بی شک اندیشه خواهم کرد پیرامون حرفهایی که می بایست بگویم.
ارزیابی خواهم کرد چیزها را نه برای آنچه می ارزند ولی خواهم سنجید آنان را برای معنایی که می دهند.
کم می خوابم اما رویای فراوان دارم می دانم برای هر دقیقه ای که چشمان مان را می بندیم شصت ثانیه روشنایی از دست می دهیم.
گوش می دهم زمانی که دیگران صحبت می کنند و غرق لذت می شوم از آن حرفها بدان سان که خوردن بستنی شکلاتی برایم لذت بخش است.
اگر خداوند باز عمری به من هدیه نماید ساده خواهم پوشید ودر زیر نور آفتاب دراز خواهم کشید و نه تنها پیکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت بلکه روحم را نیز در مقابل اشعه های خورشید قرار خواهم داد.
خدای من اگر قلب داشتم کینه و نفرت های خود را بر روی یخ می نوشتم و در انتظار بر آمدن خورشید می ماندم. بر روی ستاره ها با رویای "ون گوگ" ترانه های "بندیتی" را نقاشی می کردم و آواز های " سرات" ترنم های شامگاهی و عاشقانه ی من با ماه میشد.
با اشک هایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا احساس کنم درد خارهاشان را....و مجسم کنم بوسه ی گلبرگ هاشان را. خدای من اگر لحظه ای تنها عمر می داشتم.
اجازه نمی دادم روزی بگذرد بی آنکه به مردم نگویند"دوستتان دارم" که من آنان را دوست می دارم.
همه ی مردان و زنان را متقاعد می کنم که به آنها علاقه دارم و من عاشقانه زندگی می کنم با عشق!
به تمام مردم ثابت می کنم چه قدر اشتباه می اندیشیده اند که زمانی که پیر می شوند نمی توانند عاشق شوند. آنها نمی دانند تنها زمانی پیر می شوند که دست از عاشق شدن بردارند.
به بجه ها بال های پرواز می دهم. اجازه می دهم تا پرواز را خود بیاموزند. به پیرها یاد می دهم که مرگ از پیری نمی آید بلکه با فراموشی می آید. از شما مردم من خیلی چیزها یاد گرفته ام.
آموخته ام که همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند بی آنکه متوجه باشند خوشبختی واقعی جایی است که سراشیبی به سمت بالای کوه را می پیماییم.
آموخته ام زمانی که یک نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش می گیرد و می فشارد آن را برای همیشه گرفته است.
آموخته ام تنها زمانی انسان حق دارد کسی را پایین تر از خود ببیند که می خواهد به کسی کمک کند تا او بایستد. خیلی چیزها از شما یاد گرفته ام ولی در خاتمه بسیارشان غیر قابل استفاده بودند..........زیرا زمانی که مرا درون آن جعبه بگذارند دیگر متاسفانه من مرده ام.
با یک جمله تو زیر و رو میشی دلت می خواد از همه ی اون چیزهایی که به بندت کشیدن برای همیشه رها بشی دوست داری با طبیعت یکی بشی دلت می خواد طبق غریزه ی خودت رفتار کنی و ناگهان غرق در لذت آفرینش خودت میشی....
چند روز پیش دقیقا در همین حال بودم که کتابی را که چند وقت پیش خوانده بودم(و واقعا به دلم خوش نیامده بود!) برداشتم و ورق زدم. این کتاب (یادداشتهای روزهای تنهایی) اثر گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی مشهور اسپانیولی زبان بود. این دفعه این کتاب واقعا من را لبریز از عشق کرد و نوری از امید در چشمهای من قرار داد. شاید زیبا ترین بخش این کتاب مقدمه ی آن باشد که آن را عینا آورده ام. خواندن آن را به همه توصیه می کنم.
اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه ای بپندارد و اگر این چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی ام دارد به یقین حرفی در مورد آنچه که بدان ها می اندیشم بر زبان نخواهم راند و بی شک اندیشه خواهم کرد پیرامون حرفهایی که می بایست بگویم.
ارزیابی خواهم کرد چیزها را نه برای آنچه می ارزند ولی خواهم سنجید آنان را برای معنایی که می دهند.
کم می خوابم اما رویای فراوان دارم می دانم برای هر دقیقه ای که چشمان مان را می بندیم شصت ثانیه روشنایی از دست می دهیم.
گوش می دهم زمانی که دیگران صحبت می کنند و غرق لذت می شوم از آن حرفها بدان سان که خوردن بستنی شکلاتی برایم لذت بخش است.
اگر خداوند باز عمری به من هدیه نماید ساده خواهم پوشید ودر زیر نور آفتاب دراز خواهم کشید و نه تنها پیکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت بلکه روحم را نیز در مقابل اشعه های خورشید قرار خواهم داد.
خدای من اگر قلب داشتم کینه و نفرت های خود را بر روی یخ می نوشتم و در انتظار بر آمدن خورشید می ماندم. بر روی ستاره ها با رویای "ون گوگ" ترانه های "بندیتی" را نقاشی می کردم و آواز های " سرات" ترنم های شامگاهی و عاشقانه ی من با ماه میشد.
با اشک هایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا احساس کنم درد خارهاشان را....و مجسم کنم بوسه ی گلبرگ هاشان را. خدای من اگر لحظه ای تنها عمر می داشتم.
اجازه نمی دادم روزی بگذرد بی آنکه به مردم نگویند"دوستتان دارم" که من آنان را دوست می دارم.
همه ی مردان و زنان را متقاعد می کنم که به آنها علاقه دارم و من عاشقانه زندگی می کنم با عشق!
به تمام مردم ثابت می کنم چه قدر اشتباه می اندیشیده اند که زمانی که پیر می شوند نمی توانند عاشق شوند. آنها نمی دانند تنها زمانی پیر می شوند که دست از عاشق شدن بردارند.
به بجه ها بال های پرواز می دهم. اجازه می دهم تا پرواز را خود بیاموزند. به پیرها یاد می دهم که مرگ از پیری نمی آید بلکه با فراموشی می آید. از شما مردم من خیلی چیزها یاد گرفته ام.
آموخته ام که همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند بی آنکه متوجه باشند خوشبختی واقعی جایی است که سراشیبی به سمت بالای کوه را می پیماییم.
آموخته ام زمانی که یک نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش می گیرد و می فشارد آن را برای همیشه گرفته است.
آموخته ام تنها زمانی انسان حق دارد کسی را پایین تر از خود ببیند که می خواهد به کسی کمک کند تا او بایستد. خیلی چیزها از شما یاد گرفته ام ولی در خاتمه بسیارشان غیر قابل استفاده بودند..........زیرا زمانی که مرا درون آن جعبه بگذارند دیگر متاسفانه من مرده ام.
نوشته شده توسط مهدی در 22:31 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهارم اسفند 1384
سیندرلا
گويند در زمان سلطان محمود غزنوي روزي پسر سلطان که داریوش نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از اتوبان ميگذشت و به سوي سراي دانش ميشتافت که در ميان راه به ارابه اي لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوي جوان و بسيار زيبا بود و زني زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و داریوش از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوي جوان پرسيد که در کدام ديار زندگي ميکنند و بانوي جوان تا خواست حرفي بزند آن زن بگفت ما را با تو کاري نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم!
و داریوش کيسه اي اشرفي از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسي دربست گرفتند و برفتند و داریوش هم تيکافي نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسي رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين داریوش واي............. که چه بوي گندي ميداد ولي وقتي توي جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادري من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافي شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتي نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ..........
داریوش داشت نامه را ميخواند که با صداي مهيببي به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به داریوش نگريست. داریوش هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد و گفت بابا این ماشین بابامه! و اگر درست نشود مرا رکابی نخواهد بود. موش دلش به حال داریوش سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين داریوش را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سراي آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خيابان ها و دريا ها گذشتند تا به انتهاي کاشانی رسيدند و آقا موشه يه خونه قديمي رو نشون داد و گفت که سيندرلا اينجاست.
به اونجا رسيديم که اونها يعني موش و آقا داریوش! به يه خونه قديمي رسيدند ، يه خونه کاهگلي با ديوارهاي بلند . زنگ زدند و دخترکي مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا داریوش رو ديد از خوشحالي کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امري داشتيد !!!! داریوش هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيري کار داري ؟ داریوش هم گفت برو اي دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراري شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتي وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوي سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلي بد هستيد! الهي خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخواني و اين سيندرلا رو با سيندرلاي تو کتاب اشتباه گرفتي در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمي بر سر داریوش کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتي ؟!!!
و دختر که اسمش مهلقا بود گفت اي جوون اين دختر که تو دوست داري.?.?.? تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهي موبايلش رو بيارم ببيني تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهاي کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازي ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا تو پیست ویژه! خدا نگه داره مجتمع های تجاری رو! اونجاهارو که آباد کرده....!!!!!
بوي جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايي امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت داریوش تف ميکنه و ميگه اي بي غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... داریوش ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولي اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته دانشگاه ، اينجوري ميشه که داریوش خان ما بي خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال داریوش و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايي نيفتيد
و داریوش کيسه اي اشرفي از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسي دربست گرفتند و برفتند و داریوش هم تيکافي نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسي رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين داریوش واي............. که چه بوي گندي ميداد ولي وقتي توي جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادري من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافي شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتي نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ..........
داریوش داشت نامه را ميخواند که با صداي مهيببي به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به داریوش نگريست. داریوش هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد و گفت بابا این ماشین بابامه! و اگر درست نشود مرا رکابی نخواهد بود. موش دلش به حال داریوش سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين داریوش را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سراي آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خيابان ها و دريا ها گذشتند تا به انتهاي کاشانی رسيدند و آقا موشه يه خونه قديمي رو نشون داد و گفت که سيندرلا اينجاست.
به اونجا رسيديم که اونها يعني موش و آقا داریوش! به يه خونه قديمي رسيدند ، يه خونه کاهگلي با ديوارهاي بلند . زنگ زدند و دخترکي مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا داریوش رو ديد از خوشحالي کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امري داشتيد !!!! داریوش هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيري کار داري ؟ داریوش هم گفت برو اي دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراري شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتي وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوي سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلي بد هستيد! الهي خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخواني و اين سيندرلا رو با سيندرلاي تو کتاب اشتباه گرفتي در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمي بر سر داریوش کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتي ؟!!!
و دختر که اسمش مهلقا بود گفت اي جوون اين دختر که تو دوست داري.?.?.? تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهي موبايلش رو بيارم ببيني تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهاي کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازي ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا تو پیست ویژه! خدا نگه داره مجتمع های تجاری رو! اونجاهارو که آباد کرده....!!!!!
بوي جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايي امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت داریوش تف ميکنه و ميگه اي بي غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... داریوش ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولي اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته دانشگاه ، اينجوري ميشه که داریوش خان ما بي خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال داریوش و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايي نيفتيد
نوشته شده توسط مهدی در 22:58 | | لینک به این مطلب

